#لرد_سوداگران_پارت_292


سرم و با دستام محکم گرفتم و رو زمین نشستم ،تو چشمای جسد رو به روم خیره شدم .داد زدم

_تمومش کن لعنتی

صدایی به غیر از افرادی که تو اتاق بودن، اومد

_واقعا فکر کردی میتونی منو بازی بدی ،پسر کوچولو و به همین راحتی بکشیم؟ اونم کی من! استاد سرخ

قلبم تیر میکشید خسته شده بودم عرق از صورتم میچکید ،لرزش دستام به وضوح قابل دیدن بودن

صدای جیغ ویدا با صدای استادم قاطی شد .برگشتم سمتش که دیدم، مثل مار به خودش میپیچید. پرهام زیربغلم و گرفت و بلند شدم ،خواستم برم سمتش که نگهبانا دورمون کردن

در اتاقی باز شد و استاد سرخ با موهای بلند وارد شد و جلوی ویدا ایستاد، اسلحه ای رو به سمت شکمش نشونه رفت ،صدای دادم تو اتاق اکو شد

_نه

برگشت سمتم و با چشماش بی رحمش بهم خیره شد ،اسلحه رو بالا اورد

_اسلحه هات رو بده

تمام کلتام و ریختم رو زمین و بهش خیره شدم،با سر اسلحه به سر ویدا اشاره کرد و دوباره رو صندلیش نشست

_اشتباه کردی که خانواده تشکیل دادی

_من هر کاری که خواستی تو تمام زندگیت برات انجام دادم ولی برده تو نیستم که تا ابد برای تو کار کنم

اشاره ای به یکی از نگهبانا کرد ،سریع خارج شد. تنم از فشار این همه درد حقیقت میلرزید ،نگران بودم نه برای خودم برای ویدا که داشت جون میکند

_تقاص کسایی که برای من کار نمیکنن و ازاد میپلکن همینه

به در اشاره کرد برگشتم و به جسد بی جون یزدان نگاه کردم که خون از سر وروش میریخت .حالم دیدنی بود نمیدونستم به کدوم حالم بخندم یا گریه کنم .خواستم به سمتش برم و با رفیقم وداع کنم که صدای داد پرهام بلند شد


romangram.com | @romangram_com