#لرد_سوداگران_پارت_291
_درسته من مسئول تربیتت، توی سازمان بودم
بلند شد و نزدیکم شد، این همون مرد سختگیری بود که نمیتونستم حریفش شم ،گریم رو صورتش و برداشتم که مات صورتش شدم
سرهنگ تاجی که منو به یه تک تیر انداز حرفه ای تو دانشکده افسری تبدیل کرده بود .دو قدم عقب برداشتم. دستام بیحال کنار بدنم افتاده بود
_این امکان نداره
_چرا امکان داره. کافیه کسیو بکشی و جاش و پر کنی ،راحته عزیز من
گیرمش و برداشت و به پدره مادرم خیره شدم. حالت تهوع داشت امونم میبرید باورم نمیشد
_مادرت فقط یه طعمه بود برای من
حتی نمیتونستم عصبانی بشم و بهش حمله کنم حالم به شدت بد بود،حقیقت مثل سیلی تو صورتم میخورد
گریم بعدیش و که برداشت تا مرز سکته رفتم و کمرم به دیوار خورد ، نه نه این امکان نداشت
_محمود
_درسته تو احمقی که فکر میکنی هر کسی قابل اعتماده ،محمود خیلی وقت پیش مرده بود ولی خب جسدش و مفقود کردم که بتونم به تو نزدیک بشم، خب راستش زیادی داشت قضیه کیوان و کیان جدی میشد میخواستم از سر راه برشون دارم برای همین به فرزاد کمک کردم
زانوهام خم شد و خوردم زمین ،ماسک بعدیشو برداشت و من به صورت بی رنگ بابام خیره شدم
_اونیکه جلوی تورو گرفت تا ژاله رو نکشی بابات نبود، پسره احمق. شاید فقط چند دقیقه گول خوردی و کسیو کشتی که اطلاعات مفیدی از من داشت
چشمام دو دو میزد به سرعت بلند شدم و شمشیر پرهام و کشیدم. هیچکس، با سرعتی که من به سمت استاد سرخ حمله کردم نتونست جلومو بگیره ،خون فواره زد و سرش جدا شد
نفس نفس میزدم ولی صدایی از پشت سرم اومد
برگشتم تمام نگهبانا ماسکی از رو صورتشون برداشتن و شبیه استاد سرخ شدن
گیج و مبهوت به تک تکشون خیره شدم حتی زنای اطراف ویدا هم شبیه استاد سرخ شده بودن، نگاهم بینشون در حرکت بود ،انگار اتاق دور سرم میچرخید و میخواست روسرم خراب بشه
romangram.com | @romangram_com