#لرد_سوداگران_پارت_290


منتظر بودیم که حمله کنن ولی انگار اونام مثل ما منتظر بودن

پرهام به آروم بلند شد و از روی کابینتا نگاهی به اطراف انداخت .بهم اشاره کرد بلند شدم و خیره شدم به قسمتی از سالن که یه دختر به فاصله زیاد داره به آرومی نزدیک میشه .پرهام به آرومی همون مسیر رو ادامه داد تا بهش برسه

اسپرینگفیلد ایکس دی رو دراوردم و عینک نورشب رو زدم تا هر حرکتی از جانب فردی که شبیه من تعلیم دیده رو دیدم، بتونم بزنمش

سعی کردم حواسم و از جنگ بین پرهام و یکی از اون دخترا پرت کنم تا بتونم اونیکه، پشت مصالح ریخته شده پناه گرفته بزنمش .تا بلند شد که پرهام رو بزنه ،به سمتش شلیک کردم که خیلی سریع متوجهم شد و سریعتر از من واکنش نشون داد و به سمتم شلیک کرد.

_خب میتونم حدس بزنم که مرداس داری فکر میکنی اینارو مثل شما اموزش دادم ولی سخت در اشتباهی اون مشکلی رو که تو داری هیچکدوم از این دونفر ندارن تو عکس العمل سریع

دختری که با پرهام میجنگید، حواس پرهام و پرت کرد و از من دورش کرد اون یکی سریع به سمتم میدویید سرعتش بالا بود تا اومدم بهش شلیک کنم، بهم رسید .کلتاش و تو صورتم گرفت و خواست شلیک کنه که زمان برام کند شد، سریع عکس العمل نشون دادم و به عقب پشتک زدم و خنجرای گرد رو تو صورتش پرتاب کردم

به عقب پرت شد و جیغ زد از واکنش خودم تعجب کردم،چطور تونسته بودم انقدر سریع برگردم عقب، دختر دیگه ای که با پرهام میجنگید برگشت تا بهش کمک کنه ،کلتم و دراوردم که سریع به سمتش شلیک کنم ولی بلند شد و دویید .باهمدیگه راهشون و یکی کردن ، عقبتر ایستادن پرهام جلوتر از من و روبه روشون ایستاد

دست پرهام و گرفتم و عقب کشیدمش و به پشت ستونا دوییدیم، گاز اشک اورد پرت کردم سمتشون وماسکی به صورت پرهام زدم .عقب ایستادیم صدای سرفه های خشکشون که اومد،از پشت ستون بیرون رفتم و دقیق به صداهاشون گوش دادم تیغه های بزرگ دایره ای رو به سمتشون پرت کردم، که صدای دادشون بلند شد

کمی منتظر شدیم تا از دود کم بشه ،جسداشونو که دیدیم به راهمون ادامه دادیم

_از خودم ناامید شدم بابت تلاشی که بخاطر اون دو نفر کردم

کسایی که 28سال اموزش داده رو با اینا مقایسه میکنه .

تو طبقات رو گشتیم ولی همه جاش خرابه بود برگشتیم دوباره تو همون طبقه و به در مشکی نزدیک شدیم .نزدیک که شدیم دوتا نگهبان در رو باز کردن

چشمام از حیرت گشاد شده بود،این اتاق این همه اشرافی نبود با این همه تزیینات،به سمت راست نگاه کردم که 6 تا زن کنار تختی ایستاده بودن و ویدارو بسته بودن

صندلی پشت به ما، وسط اتاق بود و دورش نگهبانای زیادی ایستاده بودن

اسلحم از دستم افتاد و قدمی به جلو برداشتم هیچکس جلومونو نمیگرفت ،صندلی به سمتمون چرخید و نگاهی به پیرمرد جلوم کردم کمی دقت کردم .....اینکه

_تو...........


romangram.com | @romangram_com