#لرد_سوداگران_پارت_287

سرم و تکون دادم و همراه افراد پیترو سوار ماشین شدیم .محل دقیقی رو که افرادشون تونسته بودن بدست بیارن رو برای رایان فرستادم ولی چون تو جاده چالوس بود و محلی سنگلاخی، دیرتر به ما میرسیدن

به درختای سرسبز خیره شدم ،هوای پاک و خنکی بود ولی نمیدونم چرا نفس من بالا نمیومد، انگار سرم و تو پلاستیکی نگه داشتن تا خفه شم ،شیشه رو پایین دادم، نگران بودم ،قلبم دیوانه وار به سینم میکوبید

دستی جلوم قرار گرفت ،قرصا رو از یزدان گرفتم و با آب خوردم

_یزدان نمیفهمم چرا اینطوری شدم

_روزی که با پرهام تصمیم گرفتیم برگردیم شیراز تا پیدات کنیم .........باورم نمیشد تو اون حال دیدمت هیچوقت اینطوری نبودی مرداس. رضا میگفت داشتی میمردی چطور گشنه و تشنه دووم آوردی اونم با فشار بالای هیجده .نمیخواستم بدونی ولی همون موقع هم ایست قلبی باعث شد بیوفتی زمین و جمجمت ضربه بخوره .داری خودتو میکشی

اسلحه کوچ یو ام پی رو در اوردم و چکش کردم ،برای بردای تقریبا نزدیک خوب بود

_مهم نیست که چقدر دووم میارم مهم اینه که ویدا و پرهام رو نجات بدیم

_میتونیم مطمئن باش

ماشین راه سنگلاخی و سختی رو طی کرد و نزدیک جنگ نگه داشت یکی از افراد پیترو برگشت سمتم

_باید بقیه مسیر رو پیاده بریم وگرنه هم صدای ماشین رو تشخیص میدن هم نمیتونیم سریع عکس العمل نشون بدیم

سری تکون دادم و پیاده شدیم ،ماشین رو جایی که تو دید نبود خاموش کرد و همگی پیاده شدیم، برگشتی در کار نبود که بخواییم راننده رو بذاریم حسش میکردم که ممکنه هممون کشته بشیم کسی رو ندیده بودم بتونه هم تراز استاد سرخ بجنگه

مردا جلو حرکت میکردن و زنا اطرافمون ،به همون کنده درخت آشنا رسیدیم، هنوزم میتونستم تشخیصش بدم بخاطر تنه خاصی که داشت ، پارچه ای بهش بسته شده بود نزدیک شدم ،شال ویدا بود.

موجی از حس درد هر لحظه بیشتر وارد بدنم میشد .دستای لرزونم و مشت کردم و به راهمون ادامه دادیم .وقتش نبود باید خودم و محکم نگه میداشتم وگرنه زندگیشون به خطر میوفتاد

نزدیک سازمان شدیم تمام ساختمون سوخته بود ولی قسمتیش رو انگار ترمیم کرده بودن .یزدان و دو زن ازمون جدا شدن و تو جنگل پناه گرفتن ،پشت خرابه های ساختمون ایستادیم که صدای استاد سرخ تو بلندگو پیچید

_سلام پسرم

عرق سردی از گوشه شقیقم پایین چکید ،میدونستم مارو میبینه انتظار نداشتم غافلگیر بشه

_اژدهایی که من تعلیم دادم چقدر ضعیف شده. برای خانواده داشتن زود بود پسرم ،حماقتت به اندازه مادر و پدرت نبود

romangram.com | @romangram_com