#لرد_سوداگران_پارت_286
پوزخند تلخی رو لبم نشست و به چادرش خیره شدم
_خدایی برای من وجود نداره، تو قلب من مرده، بذارید تو زندگی کسایی باشه که خونشون رنگین تر از منه
_خدا مرگم بده پسر این چه حرفایی میزنی
_ممنونم که این مدت زحمت منو خانوادم رو کشیدید خانم جون ولی من حتی نمیدونم زنده برمیگردم یا نه
محکم صورتش و چنگ زد و خیره بهم رو مبل نشست ،از کنارش رد شدم و رفتم دم در، همون افرادی بودن که همراهم از میلان اومده بودن ،یکی از مردا جلو اومد و تلفن رو جلوم گرفت
_بله
_مرداس، پیترو هستم
_شناختم
_ما محل استاد سرخ رو پیدا کردیم
_خب
_افرادم میبرنت اونجا ،اونطور که ما متوجه شدیم افراد کمی داره ولی خب منطقه ای هست که بهش مشرفه و نمیتونی به راحتی نفوذ کنی
_کسی نمیتونه جلو ورود منو بگیره
_همراهتن تا مرگ
_خوبه
گوشی رو به سمتشون گرفتم،دستی رو شونم قرار گرفت.برگشتم یزدان با کیف بزرگی کنارم ایستاده بود
_من همراهت میام مرداس
romangram.com | @romangram_com