#لرد_سوداگران_پارت_288
نفس عمیقی کشیدم و وارد ساختمون شدیم ،هرکدوم به یه سمتی رفتن و راهمون جداشد
_تو زنو بچهات رو با الماسای من تضمین کردی و پنهان شدی ولی اونا جرات مخالفت با منو نداشتن
پشت ستونی ایستادم و به دوتا مرد خیره شدم که کنار در ایستاده بودن،حواسشون پرت حرف زدن بود
_برای همین تو رو راهنمایی کردم تا به اون چیزی که من میخواستم برسی ولی نمیدونم چطور یه زن رو وارد قلب سختت کردی.هیچوقت فکر نمیکردم با ورود کیان به زندگیت ،ویدا همسرت بشه
آروم برگشتم عقب و پشت ستونای خوابیده نشستم ،صدا خفه کن روی کلت وصل کردم و سرشونو نشونه رفتم. جفتشون و با فاصله زمانی کمی زدم
بلند شدم و در رو بازکردم ،صدای در رفتن ضامنی رو شنیدم ،سریع عقب گرد کردم و دوییدم ،بمب کوچیکی بود
_از یه اتاق خالی با یه بمب نترس پسرم
کتم و دراوردم ،نفسم سخت شده بود و خیس عرق شده بودم ،بلند شدم و پله ها رو پایین رفتم
_خیلی زیرکانه تونستی الماسارو بدست بیاری ولی اگر من نبودم تو مهمونی افعی و خونه منوچهر حتما کشته میشدی
هه زیادی خودت و دست بالا گرفتی استاد سرخ
_ولی نمیدونم کجا اشتباه کردم که شاگردم رفت با دشمنم هم دست شد ولی بجاش عالی پیش رفتی کاری کردی که استاد سپید کشته بشه ،عموت ومنوچهر رو از دور خارج کردی و مهمتر از همه ژاله
در چوبی که از زیرش نور میزد رو هدف گرفتم ،خم شدم و یکی از تیغه هامو تا نصفه از زیر در، رد کردم
پرهام از دستاش وسط اتاق آویزون شده بود و دوتا نگهبان کنار دیوار ایستاده بودن،روش مسخره ای بود من کسی نیستم که بی هوا به در شلیک کنم .عقب ایستادم و کلتم و سرجاش گذاشتم ،دوتا تیغه بزرگ بین انگشتام گذاشتم و درو با لگد باز کردم ،دو تا تیغه رو ضبدری توی اتاق رها کردم
وسریع به طناب پرهام شلیک کردم،آروم وارد اتاق شدم و چکش کردم، کسی داخل نبود .کنار پرهام نشستم و سرش بلند کردم
_پرهام خوبی؟
کمی منگ بود ولی با دیدن من سریع به خودش اومد
romangram.com | @romangram_com