#لرد_سوداگران_پارت_283

_ویدا

_صبر کنید برید اتاق میگم بیان پیشتون، چرا استرس بخودتون وارد میکنید براتو سمه

پرستار مسکنی بهم زد ولی ذهن من فقط تصویر اون ون سیاه رو جلو چشمم میورد

بردنم تو یه اتاق دیگه،همه وارد اتاق شدن الا ویدا و پرهام ،چشمم به در مونده بود جواب سوال هیچکدوم رو نمیتونستم بدم

به یزدان خیره شدم ،خسته بودم از این همه مشکل

_بگو چه خاکی بر سرم شده یزدان

آه از نهاد همه بلند شد وزنا گریه میکردن ،رایان با درد عمیقی کاغذی رو نزدیکم آورد

_این نامه رو اورده بودن دم خونه

_از کی اینجام

_یه روزه

نامه رو گرفتم ولی از دستم لیز میخورد ،چشمام پر از اشک شده بود. تقه ای به در خورد و عباس وارد شد، قیافه اونم پکر و ناراحت بود

نقاشی اژدهای روی پاکت نامه تنم و لرزوند

نامه رو باز کردم فقط یه جمله نوشته بود

من زندم اژدهای سیاه ،آخرین دیدار ما همون مکان و زمانیست که اولین دیدارمون رقم خورد . همسر و داییت پیش منن

نامه از دستم افتاد ،کوبش قلبم سرسام آور بود ،پرستارای زیادی تو اتاق ریختن و همه رو بیرون کردن ،مسکنی بهم زدن و دوباره همه چیز تو سیاهی فرو رفت.

به قطرات سرم خیره شده بودم ،زمان به سرعت میرفت و من انقدر ناتوان شده بودم که نمیتونستم از جام بلند بشم

تقه ای به در اتاق خورد،به رایان، عباس و یزدان نگاه کردم که با نگرانی شدید وارد اتاق شدن

romangram.com | @romangram_com