#لرد_سوداگران_پارت_282
ویدا رو برد تو اتاق دیگه تا سونوگرافی کنه ،به دستگاه خیره شدم و دستای ویدا رو نگه داشتم .اولین بارم نبود همچین چیزی میدیدم ولی اینبار دوتا نوزاد کنار هم بودن
_خب عزیزم دوتا پسرات حالشون خوبه ،اون مشکلیم که فکر میکردم الان دیده نمیشه ،خداروشکر کن سالمن ،فکر کنم تا چند روز دیگه وقتش باشه
_خانم دکتر نیاز هست خانمم بستری بشه اینجا !
_چرا؟ آهان نه مشکلی نیست میتونه خونه بمونه فکر میکنم میتونه طبیعی بدنیا بیاره
سری تکون دادم، نسخه ای نوشت و آخرین توصیه ها رو به ویدا کرد ،یه دستم و دور کمرش انداختم و با دست دیگه نگهش داشتم ،هرچند قدم که برمیداشت خسته میشد و کنار دیوار توقف میکردیم.
پرهام کنار جدول ایستاده بود ،بهش رسیدیم
_پرهام کمکش کن سوار شه من داروهاش و بگیرم
رفتم تو داروخونه و به سمت پذیرش نسخه حرکت کردم که صدای جیغ لاستیک ماشینی باعث شد قلبم تو سینم بی قراری کنه
سرم و سریع برگردوندم سمت در که دیدم ون مشکی ایستاده و دو نفر دستمالی رو صورت ویدا و پرهام گرفتن و سریع با سرعت وارد ونشون کردن و غیب شدن.
کاغذ از دستم سر خورد زانوهام محکم به زمین خورد و سرم به موزاییک برخورد کرد ،قلبم از حرکت ایستاد و سیاهی مطلق.
سرم سنگین شده بود،چشمای تارم و نیمه باز کردم ،اتاق تقریبا تاریک بود سرم و به طرفین تکون دادم.
چراغ روشن شد کسی بالا سرم اومد و تو چشم نور انداخت ،به دکتر خیره شدم
_چیشده؟
_خداروشکر حالتون بهتره ،زود اوردنتون بیمارستان .خانوادتون بیرونن الان میفرستنتون بخش، میتونن بیان دیدنتون.
وقتی کلمه خانواده رو گفت تنم لرزید ،نفسام به شماره افتاد، صدای جیغ دستگاها بلند شد
_آقا لطفا آروم باشید چیکار میکنید
romangram.com | @romangram_com