#لرد_سوداگران_پارت_281

_تو رو میخواست لعنتی که تنهاش گذاشتی

تو چشماش خیره شدم ،تو خالی بودم بدون هیچ حسی ،مردمک چشماش بین دو چشمم تو حرکت بود ،دستاش ناباور افتاد و پشتش و بهم کرد

_هنوزم همون مرده ی متحرکی ،چشمات دروغ نمیگن

کمک ویدا کردم که لباساش و تنش کنه ،حداقل نمیخواستم به روی اون بیارم که قلبی برا تپش ندارم .میخواستم دکتر ببینتش اگر موقعش بود بستریش کنن نمیخواستم تو خونه بهش سخت بگذره. روی تخت نشست و به زانوهاش دست کشید ،تمام بدنش پر بود از کبودی و خون مردگی،جعبه ای رو از تو چمدونم دراوردم و جلوش نشستم

_این چیه؟

_یه یادگاری که مادرم برام کنار گذاشته بود ولی به من نداده بودنش

درش و باز کرد و به گردنبند خیره شد ،دلم نمیخواست آزارش بدم یا ازم دلخور باشه ولی هیچوقت بلد نبودم درست و حسابی از دلش در بیارم

_مرداس این خیلی خوشگله،برام میبندیش؟

بلندشدم و گردنبند رو براش بستم ،دوباره نشستم جلوش و بهش نگاه کردم که داشت به آویزش نگاه میکرد .صدای اعتراض پرهام که اومد سریع بلند شدیم و به سمت در رفتیم

_بدو الان میکشتمون

کمکش کردم سوار ماشین شد ،توانایی رانندگی نداشتم پرهام همراهمون میومد ،دست ویدا رو گرفتم که با استرس نگاهم کرد

_نگران چی؟

_نمیدونم یه حس دلشوره دارم

_نگران نباش عزیز من

_اگر یکیشون طوریش شده باشه خودم ونمیبخشم

_چیزی نشده نگران نباش ،استرس برات بدتره

وارد مطب دکتر شدیم ،خلوت بود زود بهمون نوبت داد و داخل شدیم .دکتر با دیدن ویدا شناختش و بلند شد بعد سلام احوال پرسی

romangram.com | @romangram_com