#لرد_سوداگران_پارت_280


_نترس عزیز من همه چیز تموم شده

ولی تو دلم میدونستم که هنوز هیچی تموم نشده بود .تا شب کسی تو اتاق نیومد ،ویدا هم آروم خوابیده بود .مراقب بودم نچرخه و نفسش سخت نشه ولی بازم نتونسته بودم بخوابم، یاد بارداریش سر سها افتادم، میخواستم ذهنم و منحرف کنم ولی نمیشد. تمام فکرم پیش دخترم بود، صدای خنده هاش تو گوشم بود همینطوری صورت قشنگ و خوشحالش.

بالشت رو زیر سرش میزون کردم و از اتاق رفتم بیرون ،همه تو پذیرایی بودن ،سرم سنگین شده بود کنار خانم جون نشستم که همه نگاها برگشت سمتم .سرم و بالا اوردم و به رونیکا خیره شدم

_کی دکتر گفته وقتشه

رایان به رونیکا نگاه کرد و سرش و تکون داد

_اونطوری که گفتن تا چند روزه آینده

_میخوام فردا ببرمش دکتر

بلند شد و بهم اشاره کرد دنبالش برم ،تو آشپزخونه به اپن تکیه داد و بهم خیره شد، صورتش نگران بود

_چرا بدنش انقدر کبوده رونیکا

_میخواست هم خودشو هم بچه ها رو بکشه

چشمام و با درد بستم ،معدم سوزش وحشتناکی کرد

_میخواست بمیره مرداس، میفهمی؟خودشو از پله ها پرت کرد ،پرهام نبود معلوم نبود چی میشد، هر چند دکتر میگه یکی از بچه ها پاش آسیب دیده .وقتی فهمید انقدر خودشو زد .داشت دیونه میشد

به انگشتای پام خیره موندم ،چیکار کرده بودم با خودم و ویدا

_گفتن اگر بهش فشار بیاد مجبورن زودتر بچه ها رو بدنیا بیارن ولی شاید بتونه طبیعی هم بدنیا بیاره

_بچه ها رو نمیخواد

به سمتم اومد و یقم و گرفت، سرم و بالا اوردم و به صورت سرخ شده از عصبانیتش نگاه کردم


romangram.com | @romangram_com