#لرد_سوداگران_پارت_274
_تونستین با پسر عموهاتون هماهنگ کنید؟
فرانچسکو: اره برونو رو فرستادیم باهاشون هماهنگ کرده
_خوبه ،من فردا برمیگردم ایران، منتظرم برام ادرسی از استاد سرخ گیر بیارید
پیترو : اونجا جاسوسای زیادی داریم بهت خبر میدیم که با کیا در ارتباط باشی
_باشه
همراهم دوتا زن و 4تا مرد اومدن فرودگاه ولی جدا از هم شدیم ،لیزا هم قرار بود بره توکیو پیش برونو. امیدوار بودم که بتونیم ردی از استاد سرخ بگیریم
به کسی خبر ندادم که دارم برمیگردم ،دلم نمیخواست ویدا با اون وضعیتش بیاد تا فرودگاه ،تمام سفر رو چشمام و بسته بودم تا حالت تهوع امونم و نبره
از فرودگاه که خارج شدم زن و مرد ازم جداشدن،شماره یزدان رو بهشون داده بودم .سوار آژانس شدم و آدرس خونه رایان رو بهش دادم
هوای کثیف تهران قهوه ای حال آدم رو بهم میزد ،ولی بازم بهتر از محله های کثیف میلان بود
جلوی درخونه ایستادم ولی حتی نمیتونستم زنگ در خونه رو بزنم
در باز شد سریع عقب رفتم و به رونیکا خیره بودم که پشتش به در بود و داشت بلند بلند داد میزد
_داداش من دارم میریم ،پرهام من رفتم خداحافظ
برگشت و بهم خورد نگهش داشتم و بهش خیره بودم، دلم برای این دختر زبون دراز هم تنگ شده بود
جیغ بلندی کشید که همه به سمت در دوییدن و نفهمیدم چطور تو بغلشون گم شدم،اصلا چرا رفته بودم که چی بشه
ویدا به سختی از جاش بلند شد که چمدون رو ول کردم و به سمتش پا تند کردم
شکمش از حد تصورم بزرگتر شده بود، حتی از زمان بارداری سها بزرگتر،بغلش کردم که محکم لباسم رو چنگ زد ،عمیق بوش کردم که حس آرامشی رو بهم تزریق کرد. چرا فکر میکردم دیگه نمیتونم آرامش داشته باشم
romangram.com | @romangram_com