#لرد_سوداگران_پارت_267
میخواستم خوب به حرفاشون گوش کنم بعد شروع کنم به حرف زدن
آلدو: بهتره درست صحبت کنین، اگر قصدش از بین بردن ما بود از طریق لیزا تماس نمیگرفت
دو نفر دیگه همچنان ساکت بودن ،کارلو تقریبا رو به کبودی میزد
بلند شدم از جام که دو نفرشون اسلحه کشیدن، پوزخند تمسخر آمیزی بهشون زدم و به سمت آشپزخونه رفتم، اگر من جوجه سیاهم پس ترسیدنتون چیه، هه.
برگشتم توپذیرایی و جعبه رو میز جلوشون گذاشتم ،تعجبشون دیدنی بود همشون ازم سن بالاتر بودن بجز آلدو . پیترو در جعبه رو باز کرد ولی سریع عقب کشید و روشو برگردوند. بقیه کنجکاوتر شدن و به داخل نگاه کردن .کالرو خشمگین بلند شد و اسلحش و به سمتم گرفت
کارلو:لعنتی پستف چطور ژاله رو کشتی؟
عکسایی که یزدان رسونده بود، نشون میداد ژاله با بابام بوده رو جلوش ریختم ،نیم نگاهی بهشون کرد و اسلحشو پایین اورد ولی هنوزم از شدت عصبانیت میلرزید
_دخترم و کشت، پس باید تقاص پس میداد
همه خیره بهم نگاه کردن، کارلو سرجاش نشست ،منم کنار خاله جای گرفتم و به سر خیره شدم
_مشکلی با شخص شماها نداشتم و ندارم ،ولی امروز با تعاریف لیزا متوجه شدم که دشمن مشترکی داریم،هرچند برای من اسطوره بود ولی الان که این بت شکسته میخوام شکستش بدم،البته اگر پیداش کنم
نفس عمیقی کشیدم و به تک تکشون خیره شدم ،کمی از عصبانیت و تعجب تو چشماشون قاطی شده بود
فرانچسکو: چرا باید به تو کمک کنیم وقتی خودمون میتونیم
_حتما نتونستین که 40ساله بیکار موندین
کارلو: اگر تو ژاله رو نمیکشتی
_اون به شما خیانت کرده بود برای اهداف خودش اومده بود سراغ من، دنبال استاد سرخ نبود
آلدو: چرا باید باورت کنیم
کیسه حاوی 10تا الماس و روی میز پرت کردم ،آلدو برش داشت و محتواش رو روی میز ریخت
romangram.com | @romangram_com