#لرد_سوداگران_پارت_266


_ممنون

عکس مادرم و کنار دخترم گذاشت و بهشون خیره شد

_ ته مایه صورت ذهترت، شبیه مادرته

_سرنوشتشم مثل مادرم بود

سرش و به آرومی بلند کرد و خیره شد بهم ،درد مثل آتشی از تو رگام به قلبم میرسید و میسوزوندش .خالم بلند شد و اومد کنارم قد کوتاهی داشت ،بغلم کرد و آروم شروع به گریه کرد موهام رو به آرومی نوازش میکرد ولی من هیچی رو حس نمیکردم برام مهم نبود ............دیگه چیزی برای از دست دادن نداشتم

بعد صرف شام منو به سمت اتاق مادرم راهنمایی کرد

_عزیزم اینجا رو مادرت خیلی دوست داشت امیدوارم راحت باشی تا فردا صبح که پسرا بیان

_ممنونم

_میتونی لیزا صدام کنی

سرم و تکون دادم و رو تخت نشستم ،بوی عطر خاص مادرم میومد ،دلم براش خیلی تنگ شده بود. سالها بود که ندیده بودمش شایدم شرمش میومد بیاد تو خوابم و ببینمش. بدون هیچ حسی دراز کشیدم

خوابم نمیبرد فقط خیره به تابلوهای رو دیوار بودم که میدونستم مادرم خودش میکشیده.

کنار خالم نشسته بودم و به پنج تا مرد رو به روم خیره شدم ،جلوشون قهوه گذاشت و کنار من نشست .خوبیش این بود حداقل به انگلیسی صحبت میکردن تا بفهمم ،خالم بهشون اشاره کرد از سمت راست

_ کارلو،پیترو،فرانچسکو،برونو وآلدو ........و این هم پسر لوچیا ،مرداس هستش

کارلو :میشناسیمش

برونو که انگار از همه بزرگتر میزد با عصبانیت بهم خیره شد و کمی به سمت جلو خم شد

برونو:خوب حواست و جمع کن جوجه سیاه تو نمیتونی گروه ما رو زمین بزنی


romangram.com | @romangram_com