#لرد_سوداگران_پارت_262
_یعنی چندسال؟
_فکر میکنم نزدیک 40سالی شده
_یعنی قبل تولد من
_آره ،بیا اینارو هم ببین
به صورت پیرمرد خیره شدم زیادی آشنا بود
_لوچیا نمیخواست با علیرضا ازدواج کنه ولی مجبور شد ،پدرم دنبال این بود که جانشینی داشته باشه ولی اونم مثل ما متوجه شده بود علیرضا خیلی بی لیاقته . من از دور اخبار رو میگرفتم وقتی تو بدنیا اومدی پدرم خیلی خوشحال بود و تو رو هرجوری بود میخواست ببره تو باندش ولی لوچیا خیلی مقاومت میکرد، نمیخواست تو از بین بری ولی وقتی از دنیا رفت.....
اشکاش با سرعت بیشتری ریخت و صورتش و خیس کرد
_منو ببخش عزیزم، یاد مرگ مادرت که میوفتم تنم میلرزه. اومدم ایران در به در دنبالتون بودم ولی انگار آب شده بودی ،پدر نامردتم خبری بهم نداد .تا زمانی که برام خبر اوردن تو هم توی اون سازمانی و تعلیم دیدی .دیگه نتونستم کاری کنم
_مقصر شما نیستین
_پدر من مرد خودخواهی بود که همه چیز رو برای خودش میخواست ،سر برادر خودشم کلاه گذاشت بعد فرار کرد ایران
_منظورتون چه کلاه برداریه
_خب راستش من اطلاعات دقیقی ندارم ولی پدرم صاحب یه معدن خاص تو ژاپن بود که الماسای طوسی ازش استخراج میشد.
لیوان از دستم افتاد و شکست ،چشمام به دیوار خیره موند .ذهنم دنبال حل معما بود، نمیتونستم درک کنم ،هیچ جوره نمیتونستم ربط بدم استاد سرخ ناجی و محافظم ،استادم رو با پدر بزرگی که مادرم رو به کشتن داده .خیره به خالم شدم که از تو چشمام متوجه شد حال بدم رو.
_میدونم عزیزم سوالاتتو میدونم ،آماده بودم که بیای ازم بپرسی .پدر من همون استاد سرخه عزیزم. وقتی پدرم اومد ایران پسر نوجونی رو به فرزندی قبول کرد به اسم افعی ،اونو محافظ مادرت گذاشت وقتی فوت کرد کاری از دستش برنمیومد ولی ما متوجه شدیم افعی کارش بردن تو به سازمان بوده دقیق تو جریان مرگش نیستم . سازمان آموزشش رو خیلی سخت کرده بود، خیلی از بچه ها دووم نمیوردن ،یعنی از بین 50 تا ورودی فقط دو نفر زنده میموندن که این نتیجه مطلوبی نبود. پدرم تصمیم گرفت سازمان رو بسوزونه تا اثری باقی نمونه ولی شما 3نفر نجات پیدا کردین، پدرم تصمیم گرفت با ظاهری متفاوت تو رو آموزش بده
_پر..........پرهام
_پدرم با زن ایرانی که تو شمال خدمتکارش بود، ازدواج کرده و صاحب پسری شده ولی خب شنیدم که همسرش رو کشته
romangram.com | @romangram_com