#لرد_سوداگران_پارت_261

نفس عمیقی کشید و دستی به موهاش زد ،عمیق به گوشه ای از حیاط خیره شد، انگار که خاطراتش و اونجا دفن کرده بود.

_منو لوچیا تو همین خونه به دنیا اومدیم ،پدر من پسرششم خانواده بود و یه دورگه ژاپنی ایتالیایی، مادرمم یه ایرانی مقیم اینجا بود ،مادرم خیلی زود فوت کرد سرطان داشت ،منو لوچیا کنار پسرعموهام بزرگ شدیم .6تا عموهام همه جزوی از گروه یاکوزای محلی بودن و پسراشونم تو همون گروه ها ،البته الان دیگه کسی برای خودشون شدن .

نفس عمیقی کشید و اشکش و پاک کرد .انگار یاداوری قدیم خیلی ناراحتش میکرد و دردناک بود

_لوچیا عاشق اینجا بود، عاشق اینکه دوتایی باهمدیگه تو حیاط بدوییم و بازی کنیم ولی هیچوقت بابامون از سر و صدامون خوشش نمیومد،همیشه ناراحت بود که چرا پسر نداشت همیشه اینو تو سر منو لوچیا میزد ولی وقتی علیرضا وارد زندگیمون شد، همه چیز تغییر کرد .بابام مثل پسر خودش میدیدش ولی از نظر من فقط یه بیکار بود. میگفت مادرش ساپورتش کرده بیاد اینجا درس بخونه ولی ....هه

سرش و به طرفین تکون داد و به شربتا نگاه کرد و بهم تعارفی کرد ،یکم ازش خوردم ولی نمیتونستم زیاد چیزی بخورم معدم درد وحشتناکی میکرد.

_بابام استاد شمشیر زنی بود از پدرش آموزش دیده بود و باشگاه زیر زمینی داشت ،اونجا علیرضا رو آموزش میداد برا اینکه برگرد ه ایران

_چرا ایران؟

_خبر نداری چرا ؟

_خیلی کم

_پدر من با یکی از برادراش سازمانی رو درست کرده بودن که بچه های خیابونی و کوچیک میبردن و آموزش میدادن برا اینکه تبدیلشون کنن به ماشین کشتار

_که چی بشه؟

_پدر من با 6تا برادرش مشکل داشت اونا تونسته بودن تمام گروه یاکوزای منطقه رو بگیرن ولی پدر من بدون قدرت بود ،برای همین نیاز به آدمای جدید داشت برای اینکه همراهیش کنن

چشمام درشت شد یعنی پدره مادرم منو پرورش داده بود برای گروهش ، خاله بلند شد و به سمت داخل رفت که نیم خیز شدم

_بیا بریم داخل بهت عکساش و نشون بدم

همراهش رفتم داخل خونه که عکس مادرم و دیدم که لباس عروس تنش بود ،لبش میخندید ولی من این سبزی کدر رو میشناختم وقتی خیلی غمگین میشد انقدر تیره بود

کنارم خالم نشستم و به عکسای تو دستش خیره شدم

_بیا این پدرمه که سالهاست ازش خبر ندارم از وقتی که با لوچیا و رضا اومد ایران

romangram.com | @romangram_com