#لرد_سوداگران_پارت_260
_بیا تو چرا دم در ایستادی!
بهش نگاه کردم سرش و برگردوند و وارد خونه شد ،در و بستم و پشتش حرکت کردم، این زیادی مهمون نوازیش امیدوار بودم کار دستم نده نمیخواستم دیگه خالم و بکشم
برعکس ظاهر بیرونی خونه ،حیاط بزرگ و دل بازی داشت ،چندتا صندلی کنار یه میز تو حیاط بود
کنارش نشستم و شربتی رو جلوم گذاشت و خیره شد تو چشمام
_چشمات دقیقا همرنگشه ،دلم براش یه ذره شده وقتی بابام جدامون کرد دیگه نتونستم ببینمش
اشکاش بدون هیچ نگرانی میریخت ،کاش منم میتونستم با گریه کردن خودم و اروم کنم ،یهو بدون مقدمه سوالی کرد
_خواهرت چطوره !
_مرده
دهانش باز مونده بود و متعجب بهم خیره شد ،شاید انتظار نداشت من یهو اینطوری بگم
_چیشده عزیزم؟ برام تعریف کن
_پس از خیلی چیزا خبر ندارین؟
چشماش دو دو میزد و بهمخیره شده بود ،دستاش و با استرس بهم فشار میداد
_شاید بهتر باشه من اینو بهت بگم
ابروم و تاب دادم و دستم و به اسلحم نزدیک کردم که ابروهاش بهم گره خورد
_مرداس من دشمنت نیستم. اینجاهم جات امنه ،من بچه خواهرم و نابود نمیکنم حتی اگر بکشیم ،شاید بعد اینکه از اینجا رفتی وقت من تموم بشه
_نمیدونم چرا تا اینجا اومدم ،اصلا سوالی دارم یا نه !ولی دلم میخواد از مادرم بدونم ،از پدرش ،آشناییش با پدرم و خیلی چیزای دیگه
romangram.com | @romangram_com