#لرد_سوداگران_پارت_259

_خفه

جفتشون ساکت شدن ،بلند شدم و چراغ رو زدم ،هر دو به کمد دیواری تکیه داده بودن و نگاهم میکردن ،بلیزم و دراوردم و پشت بهشون ایستادم ،چند ثانیه بعد برگشتم و بهشون نگاه کردم

_دفعه بعدی خواستین دزدی کنید دقت کنید از کیه،هوم؟

سریع از اتاق خارج شدن ،به ساعت نگاه کردم همش 3ساعت تونسته بودم بخوابم ،نفس عمیقی کشیدم و رو تخت نشستم.

به نامه ترجمه شده نگاه کردم ،بیشتر ابراز دلتنگی برای مادرم بود و اینکه دوست داشتن منو ببینن ولی پشت عکس ادرسی بود.

_لیزا

_بله

_منو ببر به این آدرس

_اتفاقا خیلی هم نزدیکه

چیز خاصی نیورده بودم با خودم اسلحه هامم باخودم میبردم که اگر چمدون رو گشتن چیزی گیرشون نیاد .جلوی خونه ای قدیمی ای ماشین نگه داشت شبیه عکسایی بود که مادرم با نامش بهم داده بود.

زنگ در رو زدم و منتظر شدم، کوچه خلوت و تقریبا خرابه ای بود با کلی معتاد که جلوی خونه ها نشسته بودن ،لیزا سریع گازش و گرفت و رفت . با این قیافه اتو کشیده من، مشخصه که خرپول فرضم میکنن، که اینطوری خیره شدن .دوباره خواستم زنگ در رو فشار بدم که در باز شد.

زن میان سالی با موهای شرابی و لباس آبی بلند در خونه رو کمی باز کرد ،بهش نگاه کردم حتی زبونش رو بلد نبودم که بخوام چیزی بگم، فقط بهش خیره بودم اونم به من خیره شده بود ،صورتش کپی مادرم بود بجز رنگ چشماش.

به زبون خودش چیزی رو تکرار میکرد ،فقط یه عکس رو جلوش گرفتم ،شاید با دیدن مادرم و من که تو بغلش بودم بتونه بشناستم ،که یهو فارسی صحبت کرد

_مرداس!

تا خواستم حرفی بزنم، سریع منو به سمت خودش کشید و بغلم کرد ،بوی مادرم و نمیداد کمی خودم و عقب کشیدم که سریع خودش و ازم جدا کرد ، اشکاشو پاک کرد

_منو ببخش احساساتی شدم

_مشکلی نیست

romangram.com | @romangram_com