#لرد_سوداگران_پارت_257

به ارومی دور میشدم ولی صداشون میومد

رونیکا: پرهام چرا انقدر شبیه مرده ها شده!

پرهام: چون مرده

از فرودگاه میلان که خارج شدم با چشم دنبال دختری بودم که امین مشخصاتش و داده بود.

زنی از ماشین مشکی پیاده شد و به سمتم اومد ،پیرهن بلند سفیدی تنش بود. موهای سبز آبیش تو ذوق میزد ،به عکس نگاه کردم و دوباره به زن ،کنارم ایستاد و دستش و دراز کرد باهاش دست دادم.

_سلام مرداس

_خوبه فارسی میفهمی

_بیا سوار شو زودتر بریم، که بتونی استراحت کنی

سوار ماشین شدم و خیره به خیابونا خوب بود که لیزا زیاد صحبت نمیکرد، اصلا ذهنم کشش حرف زدن نداشت ،بعد حدودا نیم ساعت ماشین تو پارکینگی توقف کرد ،پیاده شدم و همراهش رفتم بالا

خونه کوچیکی بود ،پذیرایی و آشپزخونه جمع و جور .اتاقی رو بهم نشون داد که واردش شدم .تمییز بود بجز تخت ،کمد دیواری، میز و یه آیینه هیچی نداشت .رو تخت نشستم که شروع کرد به سخنرانی کردن.

_خب میخوای از کجا شروع کنی؟

پاکتی از عکسا و نامه تو کیف بابام رو جلوش گرفتم

_ترجمشون و میخوام

_باشه تاشب بهت میدم

بدون تعویض لباسام دراز کشیدم ،سرم هر چند دقیقه یه بار تیر میکشید و نمیتونستم دردش و تحمل کنم ،بلند شدم و از اتاق خارج شدم که با وضع ناجور لیزا روبه رو شدم

_تو اتاقت نمیتونی اینکارارو بکنی

_اوه مرداس ببخشید

romangram.com | @romangram_com