#لرد_سوداگران_پارت_256


پرهام دستم و گرفت کشید به یه سمت دیگه ،دسته چمدون رو با قدرت زیاد فشار میدادم، اعصابم رو دیگه نمیتونستم کنترل کنم

قبلا فقط یه ماشین کشتار اروم بودم ولی الان علاوه بر اون فرمول ،نداشتن اعصاب روهم باید بهش اضافه میکردم

بطری آبی رو جلوم گرفت ،چندتا مسکن رو باهم خوردم

_همزمان نخور این همه رو باهم

_مراقبش باش پرهام

عمیق تو چشمام خیره شد و سرش و تکون داد ،دست دادیم و برگشتم که برم صدایی مانع ادامه دادن به راهم شد، فکرشم نمیکردم ویدا بیاد

_مرداس

برنگشتم ولی صدای قدمای تندش رو میشنیدم ، صدای نفسای کشیدش .دستش دور بازوم حلقه شد. برگشتم سمتش،عوض شده بود شکمش بزرگتر از حد معمول بود. چشماش خیس از اشک بود و موهاش سفید شده بود ،یعنی منم انقدر خورد شده بودم!

_مرداس بهم بگو همش دروغه ،بگو دخترم کجاست !

_خونه خانم جون شیراز

چشماش برق امید زد ولی من نمیتونستم چیزی و حس کنم

_چرا بچم و تنها گذاشتی؟

_نیازی به وجود منو تو نداشت

_یعنی چی؟ چی میگی مرداس! دختر بچه رو تنها گذاشتی!

_فرشته ای که بال درمیاره به تنهایی هم میتونه پرواز کنه

دستاش شل شد ،به چشماش خیره شدم دقیقا وقتی دخترمم داشت میرفت چشماش همینطور خالی شده بود .صورتش از اشک خیس شد .رونیکا و آزاده هم اومده بودن ،نیم نگاهی بهشون انداختم و دوباره چمدونم و برداشتم و راه افتادم. ویدا تو بغلشون ضجه میزد ولی چرا نمیتونستم آرومش کنم.


romangram.com | @romangram_com