#لرد_سوداگران_پارت_254
_پسر همون پست فطرتت
اشک تو چشماش حلقه بست ، به دستای پینه بستش خیره شد
_چیزایی تو این خونه گذاشته تا کسی ازش باخبر نشه اونارو میخوام
_اگر میخواست دست کسی بیوفته نمیداد به من
_الان دیگه بدردش نمیخوره
_منظورت چیه!
_رفته به درک
ناباور به چشمام خیره شد ،دست چپش و به سمت زیر تشکش برد از چشمم دور نموند ولی سریع لباسش و چنگ زد و شروع کرد به کولی بازی در اوردن
به آیینه رو طاقچه نگاه کردم، مرد چاق یه قمه بلند دستش بود ،نمیخواستم خون بریزم ولی انگار خودشون علاقه به درگیری دارن.
اسلحه رو دراوردم و سریع برگشتم بازو مرد رو نشونه رفتم ،زنا شروع کردن به جیغ زدن ،مشتم و محکم کوبیدم تو دهن زن ، پیرزن رو بلند کردم و رو زمین ولش کردم.
تشک رو برگردوندم یه کیف قهوه ای بود ،برش داشتم و سریع از خونه زدم بیرون .کنار پارکی،کنار زدم و کیف باز کردم. احمقای کولی از چنین مرد خنگی مشخص بود چنین خانواده ای.
عکس مادرم کنار زنی بود با مرد سن داری.
به عکسای دیگه نگاه کردم زنی میانسال که شبیه مادرم بود و نامه ای تو پاکت که همه به یه زبون دیگه نوشته شده بود احتمال میدادم ایتالیایی، به نفع من شد اینبار داشتم یه جا میرفتم که با یه تیر دو نشون بزنم اگر خالم و بتونم پیدا کنم. حتما میتونم انتقام مادرمم از پدر نامردش بگیرم و اینکه چرا منو فرستادن به اون سازمان لعنتی.
با عباس هماهنگ کرده بودم که وقتی میخوام عبور کنم از فرودگاه،باشه. تا به اسلحه ها گیر ندن ،هرچقدر ویدا تماس گرفت نتونستم جوابش و بدم نمیخواستم ببینتم، پرهام هم همراهم اومده بود.
_مرداس تا زمان پرواز برسه باید چیزی رو بدونی
به صندلی جلوییم خیره بودم ولی سرم و تکون دادم که حرف بزنه.
romangram.com | @romangram_com