#لرد_سوداگران_پارت_253
_پسر........ علیرضا
دختر دستش از رو در سر خورد و باباش و صدا کرد ،مردی چاق با عرق گیر روغنی اومد بیرون و به دخترش خیره شد
_چته مریم ،چرا جیغ میزنی!
چشمش به من افتاد و دخترش و کنار زد ،فکر میکرد مزاحمم.
_چیه چی میگی مردتیکه؟ مزاحم ناموس مردم میشی!
انبرش و بالا برد که سریع اسلحه کمری لوله بلندم و کشیدم و رو مخش گذاشتم ،نفسشون بند رفت ،هوا روشن بود .مرد رو هل دادم داخل و در و بستم اسلحه رو سرجاش گذاشتم.
_مادر علیرضا کجاست؟
مرد خیره شد بهم و نزدیکتر اومد انگار که صورت نحسم براش آشنا بود
_چقدر شبیه علیرضایی!
_مادرش کجاست؟
_اون مریضه ،نمیتونه حرف بزنه
_باید بزنه، به پلیس زنگ بزنید قبل بردنم ،خلاصتون میکنم
به سمت داخل رفتم که گوشی از دست دختری که اسمش مریم بود افتاد، خونه خرابه ای بود پیرزنی رو تخت دراز کشیده بود و زنی میان سال بهش غذا میداد .مرد چاق پشتم وارد اتاق شد و به زن میان سال اشاره کرد ،اتاق خالی شد. به پیرزن خیره شدم ،هیچ حسی بهش نداشتم ولی چشمای اون نگران و دل تنگ بود
_علیرضا
_من پسرت نیستم
به سختی بلند شد و به پشتی تکیه داد دستش و به سمتم دراز کرد ولی از جام تکون نخوردم
_کی هستی؟
romangram.com | @romangram_com