#لرد_سوداگران_پارت_252


_حتما

چمدون رو باز کردم و سکه های طلا رو برداشتم ،یه ربع گذشت و زنگ در خونه خورد

بیرون ایستادم و بهشون خیره شدم ،اجساد رو با نوار چسب بزرگ میبستن و خونه رو از شیشه خورده وخون پاک میکردن

مکس کنار در ایستاد وماشین رو از تو پارکینگ خارج کردن ،سکه ها رو بهش دادم و با بوقی کوتاه رفت.

در خونه رو قفل کردم و به سمت هتل ایران رفتم ،جایی که اولین بار با کیان ملاقات کردم و این ملاقات باعث شد زندگیم عوض بشه.

اتاقی رو گرفتم و رفتم بالا ،فردا صبح باید میرفتم خونه اونیکه، امشب کشتمش.

تا صبح به دیوار کوب تو اتاق خیره بودم بدون هیچ فکری آزاد و معلق حتی حسی هم نداشتم ،ساعت 7صبح بلند شدم و دوشی گرفتم ،اسلحه کمری آناکندا رو برداشتم و پشتم گذاشتم.

سوار ماشین شدم و با سرعت به سمت اون خونه ای که میشناختم رفتم ،فقط حدص میزدم که همونجا باشه .تو خیابون فرعی ماشین رو پارک کردم و به سمت خونه قدیمی جلو رفتم، اینجا خونه مادرش بود. مادربزرگی که هیچوقت نه من دیدمش نه مادرم.

در خانه رو زدم که زنی جوون در باز کرد چادر گل داری سرش بود که با دیدنم درستش کرد.

_کاری دارید؟

_خونه کریمی؟

_با کی کار دارید؟

_علیرضا

_اینجا نمیان

_مادرشون چی؟

_شما کی هستین؟


romangram.com | @romangram_com