#لرد_سوداگران_پارت_251

_کی این بلا رو سرت آورده؟

_با..........بات

_چرا

_اوم......دیم........دنبال.........الما.....سا......ولی......خالی......بود.....خون...ت

_امیر بد کردی که رفتی طرف بابام

خودش رو تکون داد و سرفه عمیقی کرد ،کمی جا به جاش کردم

_مر.........داس...........خالت.......زندست

مگه من خاله دارم! به امیر نگاه کردم که لرزش بدنش بیشتر شده بود

_امیر ،خالم کیه؟ چی میگی؟

_پیداش..........کن ..........حقیقتو.........میدو.....نه

_کجاست؟چجوری پیداش کنم؟

_خونه...............بابات

نفسش قطع شد ،خیره شدم به خون روی صورتش، یعنی بابام فکر میکرد من الماسارو اینجا گذاشتم و رفتم .مطمئنم دنبال چیز دیگه ای بودن. امیر دشمن من بود شاید این قضیه خاله هم یه کلک بوده باشه

کل خونه رو چک کردم ولی چیز خاصی کم نشده بود ،لباس زاپاس تو خونه داشتم، برداشتم و زدم بیرون ،خونه امن رو هم دیدم .جلوی ماشین ایستادم ولی نمیخواستم خونم اینطوری باشه.

شماره مکس رو گرفتم.

_بله مرداس

_خونه قدیمم

romangram.com | @romangram_com