#لرد_سوداگران_پارت_249
_باشه باهات تماس میگیرم
قطع کردم و به ساختمون خیره شدم که توسط آتش نشانان احاطه شده بود ،خب اگرم میتونستن آتیش رو خاموش کنن نمیتونستن کسی رو زنده از اونجا خارج کنن.
ماشین و روشن کردم به سمت خونه قدیمیم حرکت کردم ،شیشه رو پایین دادم هوا خنک بود دستم و بیرون بردم باد از بین انگشتام حرکت میکرد و حس خوبی میداد ،صدای رعد و برق آسمون رو خراش میداد و ابرهای سیاه رو مشخص میکرد ،صدای ویدا کنار گوشم بود .برگشتم سمت شاگرد انگار کنارم نشسته بود
_مرداس ،میدونی همه زوجا اگر هم عاشق هم نباشن یه بار باهم بیرون میرن .منو کشتی انقدر به دخترت فکر کردی
_دوست داری کجا بریم
_نمیدونم فقط یه جایی بریم
ماشین و روی تپه نگه داشتم و پیاده شدم به تهران نگاه کردم ،بنظر تیره تر و سیاهتر میومد
_دوست داری بریم برج میلاد !
_فرقی نمیکنه فقط دوست دارم یه جا دو نفره بریم
خوشحال باش ویدای عزیز من دخترت رفته و دیگه هیچوقت نمیبینیش، حتی منم نمیبینی، اون آدم مرده. برای همین یه جای امن فرستادمت.
بارون تند و سیل آسایی میومد همینطورم رعد و برقای بلندی که آسمون خاموش شهر و روشن میکرد ،رو کاپوت ماشین نشستم آب از سر و صورتم میچکید ،به کف دستام نگاه کردم
صورتای خاموش با چشمایی که تو خالی شدن بهم خیره بودن ،دخترم با گلوی بریده بین چشمای تو خالیشون میدویید
سرم و بلند کردم رو به آسمون سیاه خیره شدم ،که درست همرنگ قلبم بود .بلند داد میزدم
هیچوقت بهت اعتقادی نداشتم، میدونی!
هیچوقت تو زندگیم حست نکردم، میدونی!
هیچوقت نخواستم که باشی ،میفهمی؟
هیچوقت منو ندیدی یا شایدم نمیتونی ببینی !
romangram.com | @romangram_com