#لرد_سوداگران_پارت_246


بعد ساعتها رانندگی بدون وقفه حس میکردم سرم داره منفجر میشه. کنار داروخونه نگه داشتم و دو برگ ژلوفن خریدم 4تا رو همزمان خوردم.کوچه خلوت و تاریک بود پیاده شدم و جعبه اسلحه هارو باز کردم کلت کمری بلند دوقلوم و برداشتم

کمربند خنجرام و دور کمرم بستم، دوتا کلت کوچیک رو هم پشت لباسم گذاشتم

چاقوی سوزنی تیز رو توی غلاف کنار مچ پام گذاشتم

ریموت کنترل بمب بهم دهن کجی کرد اونم برش داشتم

رو به روی بار ایستادم تلفنم زنگ خورد یزدان بود. برداشتم

_دوربینا رو هک کردیم رو مانیتور ماشین میفرستیم ببین، بابات تو جکوزیه

تلفن رو قطع کردم و برگشتم تو ماشین به مانیتور خیره شدم. ساختمون 4طبقه بود. طبقه اول که جکوزی بود ،طبقه دوم بار، طبقه سوم دیسکو، طبقه چهارم هم یه جور میزه جلسه بود. میشد اکثر افراد سرخ رو دید که اونجا جمع شدن.

برگشتم طبقه اول بابا تو استخر دراز کشیده بود و زنای زیادی با گیلاس دورش کرده بودن

تلفن رو جواب دادم

_یه ورودی داره برای انبار مشروبات ،انتهای کوچه سمت چپ بپیچ پشت ساختمونا مشخصه ولی یه ساختمون هست که در سبزی داره اونجا باید وارد شی

از ماشین پیاده شدم و تلفن رو سایلنت گذاشتم، مسیری که یزدان گفته بود رو رفتم ودر سبز رو باز کردم. صدای موسیقی بلندی میومد پله ها رو بالا رفتم چاقوی سوزنی رو دراوردم و پشت ستون پنهان شدم

یه مامور رد شد. دستم رو دهنش گذاشتم و گلوش و بریدم تا وقتی که بمیره دستم و سفت رو دهنش نگه داشتم.

پشت قفسه های حوله ایستادم و به بابام خیره شدم، مامورای کمتری نسبت به 3تا طبقه ی بالا این قسمت بودن

دکمه کتم و باز کردم و دوتا کلت کمری رو در آورم رو قفسها تنظیمشون کردم و به زنای اطرافش خیره شدم.

متاسفم برات اگر میذاشتی به حال خودم باشم شاید الان میبخشیدمت، هه ولی الان باید تقاص پس بدی، اونم تا اخرین قطره خونتون

سرشون و نشونه رفتم به آرومی پلک زدم زمان به کندی حرکت میکرد


romangram.com | @romangram_com