#لرد_سوداگران_پارت_244


ولی این مدت که فهمیده بود پسر دار شدیم خوشحال بود من دلیل رفتاراش و درک نمیکردم

قاب عکس و پرت کردم زمین صدای شکستن تو سرم اکو میشد حس عجیبی داشتم انگار خالی بودم بی هیچ حسی، تمام قاب عکسای روی میز رو برداشتم و پرت کردم تو دیوار حس خوشایندی مثل پودر شدن احساسم میداد و این برای من قدیمیم خیلی خوب بود

تلفن یزدان زنگ خورد به اسم ویدا نگاه کردم نمیدونم چقدر گذشت که تماس قطع شد رو پیغامگیر رفت.

_یزدان خواهش میکنم گوشی بده به مرداس و سها خیلی نگرانشونم خواهش میکنم ازت

صداش بغض کرده و نگران بود ولی برای من اهمیتی نداشت اصلا انگار حسی بهش نداشتم، نمیدونم شایدم داشتم خودم رو گول میزدم

از اتاق رفتم بیرون حتی نمیتونستم درست راه برم. برگشتم سمت باغ پشتی الماسا رو زمین پخش شده بود، نشستم و تک تک جمعشون کردم

جعبه اسلحه هام رو بلند کردم که شکمم تیر کشید رو زمین کشیدمش سمت ماشینم، توی صندوق عقب جاش دادم، الماسرو هم تو جیبم گذاشتم

کنار یزدان رو زمین نشستم و بهش خیره شدم، مشغول خوندن پیامکی بود

_مرداس پیداش کردیم

سرم و بلند کردم و خیره شدم به عکس دخترم، مثل همیشه لبخند رو لبش بود

_کجاست

_اونطور ک ژاله به تو گفته یه بار بهش دادن ولی نه کوچیک، یه بار خیلی بزرگ با تمام افراد استاد سرخ

_چند وقته گذشته؟

_یعنی حتی یادت نمیاد زمان چقدر گذشته!

عمیق بهش خیره شدم که سرش و تکون داد و بیخیال ادامه داد

_دوماه


romangram.com | @romangram_com