#لرد_سوداگران_پارت_243

این منه، این شش سال نبود

این چشمای به خون نشسته مال مرداس قدیم بود

به تنم نگاه کردم همه جام باند پیچی شده بود

بلند قهقهه زدم ،تو همونی همون جسد تیکه پاره

بلند شدم و سرم و از دستم بیرون کشیدم ،به سرتاپام نگاه کردم ،خوب شد مرده .مشتم و محکم به سینم کوبیدم ،درد داشت دیوارش ضخیمتر شده. خوبه که دیگه احساسی رو حس نمیکنم

اینبار دیگه نمیتونی از دستم فرار کنی ،اینبار میکشمت

یزدان کنارم نشست سینی غذا رو جلوم گذاشت. با ترس نگاهی بهم کرد ، پسش زدم و از رو تخت بلند شدم

_چرا بلند شدی ؟تو هنوز خیلی ضعیفی

به آسمون خیره شدم که رو به تاریکی میرفت روزها و شبهایی زیادی رو داشتم از دست میدادم و اینم فقط بخاطر ضعف بدنیم بود که اجازه نمیدادن کاری انجام بدم

_پیداش کردی؟

_باید صبر کنی نمیشه همینطوری موش رو از سوراخش بیرون بکش

_زودتر

نفس عمیقی کشید و کنارم ایستاد

_نمیخوای بیای بریم پیش ویدا

_نه

نمیدونستم چرا نمیخوام ویدا رو ببینم شاید بهتر بود فعلا نفهمه چه بلایی سرمون اومده

به عکس سه نفرمون نگاه کردم چقدر از لباسای حاملگی بدش میومد وقتی سها بزرگتر شد بیشتر سر من غر میزد که چرا صاحب دختر شدیم و انقدر ازش دور شدم

romangram.com | @romangram_com