#لرد_سوداگران_پارت_242


_بابایی میای بریم با هم بریزیمشون تو حوض

پشتش آروم قدم برداشتم و از خونه خارج شدم و کنار حوض نشستیم ،همه رو تخته های دور حوض نشسته بودن و هفت سین رو کنار حوض گذاشته بودیم، پلاستیک رو پاره کردیم و ماهیا رو تو آب ریختیم

_وای بابایی میبینید چقدر سریع شنا میکنن، کاش منم یه ماهی بودم

به حوض نگاه کردم،خالی بود. بدون آب، بدون هیچ ماهی .تخته ها هم خالی بودن و حتی دخترمم نبود

بلند شدم که تعادلم بهم خورد و با سر خوردم زمین ،تنم به شدت میلرزید چشمام بسته شد، دیگه توان نداشتم به هیچ چیز فکر کنم.

با تکون تخت کمی لای پلکم و باز کردم ،دود سیگار کل اتاق رو گرفته بود به بالای سرم نگاه کردم دوتا سرم بهم وصل شده بود

_یزدان بیا بهوش اومد

یزدان از کنار پنجره کنار رفت و …… و خاموش کرد ،جفتشون نگران بهم خیره شده بودن ،پرهام هنوز گریه میکرد ،کمی جا به جا شدم که سرم و شکمم تیر کشید ،خودم و رو بالشت پرت کردم و فکم قفل، تا داد نزنم

پرهام :فکرکنم دردش شروع شده بذار رضا رو صدا کنم بیاد براش مسکن بزنه

چشمام باز شد و به سقف زل زدم اسم رضا مثل پتک تو سرم خورد،اگر اون عوضی نبود کار ژاله رو ساخته بودم و الان دخترم زنده بود

پرهام از اتاق بیرون رفت ،یزدان سیگار جدیدی روشن کرد،یقش و بی هوا گرفتم و کشیدمش جلوی صورتم ،سیگارش و تو مشتم خاموش کردم ترسیده تو چشمام خیره شد

_پیداش کن

چشماش گشاد تر شد و دستام و با ترس گرفت ،کمی خودش رو عقب کشید که مشتم و محکمتر کردم

_کیو برات پیدا کنم؟

_بابام

یقشو ول کردم که ناباور عقب رفت، سریع از اتاق خارج شد .به آیینه قدی کنار تختم نگاه کردم


romangram.com | @romangram_com