#لرد_سوداگران_پارت_241
عشق بابا خوابش برده بود ،آروم بلند شدم و کنارش نشستم موهاش و از زیر خاک دراوردم ،شمشیری که بهش کادو داده بودم و کنار دستم گذاشتم ،به آرومی انگشتام و شونه وار توشون کشیدم و صافشون کردم ،سه قسمت کردم و نرم شروع کردم به بافتن موهای دختر گلم ،تموم که شد بهشون نگاه کردم
با صدای خش دار و گرفته فقط تونستم یه جمله رو ادا کنم
_منو ببخش بابایی
بسرعت شمشیر رو زیر موهاش کشیدم ،خاک رو آروم مثل پتو رو صورت دخترم کشیدم ،بلند شدم و با بیل خاک رو روی تن نحیف دخترم ریختم .همه چیز تموم شد فقط یه کوپه خاک کوچولو مونده بود
سرم و رو خاک گذاشتم و چشمام و بستم ،زیر پلکام آتیش فوران میکرد .میخواستم منم بمیرم، تنم خسته بود و گر گرفته
به ستاره ها نگاه کردم و تک تک شروع کردم شمردنشون ،میدونم بابایی اون بالایی و داری نگاهم میکنی مراقب خودت باش ،زود زود میام پیشت هرچند شاید دیدارمون کوتاه باشه ولی بدون تو همیشه تو قلب بابایی نفس میکشی و زنده ای
نمیدونم دقیق چند روزی میشد که سرم و رو خاک گذاشته بودم و تکون نمیخوردم
از دور دیدم که در خونه باز شد و دو تا مرد وارد حیاط شدن ،چشمام تار میدیدشون. مهم هم نبود حتی اگر میومدن و کارم و تموم میکردن
صداشون ضعیف و کوتاه بود انگار هیچی نمیشنیدم ،نزدیکم رسیدن چهرهاشون تو هاله ای از مه بود نمیتونستم تشخیص بدم کی هستن . دستشون زیر شونم قرار گرفت و بلندم کردن حتی نای تقلا کردن نداشتم، خوب میشد اگر منم میفرستادن پیش دختر کوچولوم
همونطور که میبردنم تو خونه برگشتم و به تپه خاک نگاه کردم که چقدر کوچیک بود درست هم قد دختر کوچولوم، بابایی خوب بخوابی
رو زمین گذاشتنم هوای تو خونه خفه و سرد بود ،رو شکمم برگشتم و خودم و رو فرش کشیدم میخواستم برم بیرون، شکمم تیر میکشید .مردی به سمتم دویید و نگهم داشت تقلا کردنم فایده نداشت میخواستم برگردم پیش دخترم
صدای مرد آروم بود مثل یه نجوا ولی من نمیشنیدم حتی نمیتونستم ببینمش ،متوجه مرد دیگه ای شدم که سر ژاله رو برداشت
با هر زوری بود بلند شدم و به سمتش رفتم تلو تلو میخوردم ،مرد رو به دیوار کوبیدم و خم شدم تو صورتش .تصویر صورتش واضح شد ......میشناسمش ،یزدان بود
دستم افتاد کنارم و خیره بهش شدم ،صورتش خیس اشک بود و چشماش خون .با احساس دستی برگشتم ،پرهام کنارم ایستاده بود و گریه میکرد
بدون هیچ حرفی به آرومی به سمت آشپزخونه رفتم ،از تو فریزر یخ دراوردم و ریختم تو 5تا کیسه ،سر ژاله رو هم انداختم توش و گذاشتم توی یخچال . شیر آب سرد رو باز کردم و سرم و زیرش گرفتم ،حتی خنکی آب هم نمیتونست تبم و کم کنه
_بابایی ببین چه ماهیای سرخی خریدیم با مامانی
سرم و از زیر شیر دراوردم و به هاله دختر کوچولوم نگاه کردم که تو دستش دوتا کیسه پر از ماهیای سرخ بود و رو اپن نشسته بود
romangram.com | @romangram_com