#لرد_سوداگران_پارت_240
مشتی از خاک برداشتم و رو صورتش ریختم ، همونطور خاک اطراف رو روی بدنش میریختم ،زانوهامم که دو طرف بدنش بود دفن شد
دیگه از این به بعد موهای کی رو نوازش کنم بابایی ،کجا بدون من رفتی بابایی........ این همه کوه درد رو چجوری رو شونه هام تحمل کنم
دوباره خاک رو کنار زدم تا صورتش معلوم بشه ،بابایی یادم رفت صورت نازت و ببوسم قبل رفتن
سرم و رو پیشونیش گذاشتم ،تمام اجزای صورتش و بارها بوسیدم
صدای ویدا تو گوشم پیچید
_مرداس داری خیلی لوسش میکنی
چطور میتونست به دخترمون حسودی کنه، الان کجاست ببینه دخترم تنها داره تو خاک میخوابه .دوباره به صورتش نگاه کردم، بابایی میدونم هیچوقت از تاریکی نترسیدی ولی من امشب میخوام کنارت باشم، فکر نکنی تو رو ضعیف میدونم
از رو خاک بلند شدم ،قلبم و حس نمیکردم خوبه که مرده، با بیل بقیه خاک رو ریختم .لحظه ای بیل از دستم افتاد
_بابایی من میترسم
مثل دیونه ها خاک رو کنار زدم تا صورت دخترم نمایان شد ،با دو دستم صورتش و نگه داشتم ،بابایی من اینجام نترس
خاموش و سرد بود، تو تاریکی شب صورتش درست مثل مهتاب سفید و درخشان بود
چطور از عشقم دل بکنم!
چطور سینم و بشکافم و قلبم و در بیارم!
سرم و به سمت آسمون سیاه گرفتم و از ته دلم داد زدم ،بارها عربده کشیدم و حنجرم و خراش دادم ولی از دردم کم نشد
صورت نازش و نوازش میکردم تا بخوابه ،بابایی باید پتوت و امشب رو صورتتم بکشم......... منو ببخش بخواب
چند ساعت سرم و کنار صورتش گذاشتم و موهاش و نوازش کردم ،زیادی همه جا ساکت بود
romangram.com | @romangram_com