#لرد_سوداگران_پارت_239
کنار پرهام نشسته بودم و تلویزیون میدیدم ،که صدای جیغ بلند ویدا اومد ،بلند شدم و به سمت اتاقمون دوییدم که رونیکا جلوم و گرفت
_نباید بیایی بالا مرداس
نفهمیدم چقدر راه رفتم و منتظر شدم ولی وقتی صدای گریه نوزاد رو شنیدم با سرعت پله ها رو بالا رفتم که خانم جون از اتاق خارج شد و نوزاد کوچیکی رو جلوم گرفت ،اون لحظه یاد اون زن افتادم که نجاتش دادم و پسر کوچولویی که اسمش رو هم نام من انتخاب کردن، ولی دختر کوچولوم زیباترین فرشته بود
_پسرم خدا بهت یه دختر سالم داده، میگن خدا نعمت دختر رو به هرکسی نمیده قدرش و بدون
چشمام و بستم اشکام پشت هم میریخت سرم و محکم به درخت کوبیدم ،این نعمت و امانت رو فقط 6 سال داشتم .نفسم با سکسکه بیرون میومد قلبم دیونه وار خودش و به سینه و کمرم میکوبید ،فکم و قفل کردم تا از درد داد نزنم
بابایی رفتی من چیکار کنم بدون تو
دیگه چطوری بدون شنیدن آوای صدات تحمل کنم این زندگی رو
دیگه کی بهم بگه بابایی
چطوری گذشتم از تو که زندگیمی
چطوری چشمای میشیت و بروی من بستی ،بابایی
بدن نحیف و سبکش و بلند کردم ،تو چاله زانو زدم، آروم مثل شی قیمتی رو خاک گذاشتمش
بهش خیره شدم ولی تحملم برید و سریع بغلش کردم ، حریصانه بوش کردم .چشمام و بستم و عطر تنش و به حافظم سپردم . حلقه دستام باز نمیشد که رهاش کنم بین خاک سرد، نمیتونستم از من بر نمیومد پاره تنم و رها کنم
_بابایی ولم کن انقدر سفت گرفتیم دارم خفه میشما
با ترس دستام و شل کردم ،دخترم آروم دراز کشید رو تخت ابدیش
_بابایی میدونی چقدر عاشق گل بازیم
به صورت گلی و خاکیش نگاه کردم و دست گلیم و به دماغش مالیدم ،مشت مشت گل رو به طرف پرت کرد
_دیدی دوست دارم
romangram.com | @romangram_com