#لرد_سوداگران_پارت_238
_محکمتر بابایی، محکم
کنار تاب سر خوردم و نشستم ،مشتم ومحکم به صورتم کوبیدم ،دردم نمیومد نه دردناکتر از درد قلبم. بار ها مشتم و تو صورتم کوبیدم
خون جمع شده تو دهنم و تف کردم ،همه جای بدنم کوفته شده بود ،بلند شدم دردی عمیقی از تو شکمم رد شد .لباسم و بالا زدم جای شمشیر بود ،چشمم به فرشته کوچولوم افتاد و لباسم از دستم ول شد
کلنگ رو با قدرت زیادی رو کاشیا کوبیدم ،صداش تو سرم و گوشم میپیچید . بارها رو کاشی های شکسته کوبیدمش ،بوی خاک بلند شده بود .بادی عجیب و تند میوزیدو خاک وتو صورتم میکوبید بیل رو برداشتم و خاک وکنار زدم
بعد از چند ساعت کندن ،رنگ نقره ای جعبه اسلحه هام پیدا شد ،کشیدمش بیرون .
قسم خوردی مرداس ،قسم به جون دخترت ،فرشته ای که زندگیت و عوض کرد و به احساست رنگ داد که هیچوقت به این جعبه دست نزنی.
ولی الان من فقط سیاهم،سیاه هیچوقت رنگی نمیشه، دیگه فرشته ای هم ندارم ،اونجا خوابیده .خواب عمیقی که هیچوقت بیدار نمیشه ازش.
بیل از دستم افتاد جعبه رو باز کردم و به طبقه های اسلحه ها نگاه کردم ،تعدادیشون و فروخته بودم ولی مهم ترینا بودن، کیسه مشکی رنگ رو باز کردم الماسای براق بهم دهن کجی میکردن
کیسه رو پرت کردم، الماسا رو زمین پخش شدن . باد حرکتشون میداد از بس سبک بودن قبلا پول و هر چیزی که به کارم ربط داشت ،مهم بود .پس چرا الان هیچی مهم نیست .بدون نگاه کردن، یکی از کلتام و برداشتم و نشونه رفتم
_بابایی من خیلی دوستون دارم میدونید
قطره اشکی از کنار چشمم افتاد،شلیک کردم به یکی از الماسا .کنار ویدا نشسته بودم و دختر کوچولوم تازه یاد گرفته بود راه بره ،حواسم ازش پرت شد ،پیشونیش به میز شیشه ای خورد. نفسش بند رفت تا گریه کنه و چقدر تو بغلم گریه کرد و جیغ زد، حتی قربون صدقه های منم فایده نداشت
قطره اشک دیگه ای چکید ،به الماس بعدی شلیک کردم
با پرهام پارک رفته بودیم، تازه 4سالش شده بود. نمیتونستم اجازه بدم تنهایی از وسیله بازیا استفاده کنه ،روی سرسره گذاشتمش
_بابایی بالاتر
بالاتر بردمش که زیر بغل لباسم پاره شد ،با صدای بلندی میخندید و برای من مهم نبود که آبروم رفته ،مهم صدای خنده های دختر کوچولوم بود که بهم زندگی میداد ،لبخند بزرگش ،قلب پاکش.........ولی الان همش پاک شده
قطره اشکی سر خورد و پوست صورتم و سوزوند، دوتا الماس پشت هم رو باهم زدم
romangram.com | @romangram_com