#لرد_سوداگران_پارت_237

بلندش کردم و آروم رو تختم گذاشتم ،با ملحفه تمییز تنش و خشک کردم

رفتم تو اتاقش چمدونش رو باز کردم، بوی عطرش پخش شد نشستم کنار چمدونش ،صورت ناراحت سارا، عروسکش بهم دهن کجی میکرد. انگار اونم میدونست دیگه دستای ظریف دختر کوچولوم بغلش نمیکنه

_بابایی تروخدا این لباس صورتی رو برام بخر

_عشق بابایی قسم هم نخوری من برات کل عالم و میخرم

قطره اشکی سمج بالاخره چکید ،سرم و بالا آوردم و به لباس صورتی نگاه کردم ،تو اتاق پرو درست مثل فرشته ها شده بود

_بابایی ببینید بهم میاد؟خوشگل شدم؟

_اره عزیز بابا، خوشگلتر از تو وجود نداره، فرشته کوچول من

لباس رو از وسط چمدون چنگ زدم و به سینم فشار دادم ،آخ قلبم ، عزیز دلم رفت

با کمر خم شده برگشتم تو اتاق ،سها رو کنار پنجره دیدم با دیدنم قدمی سمتم برداشت و با ذوق بهم خیره شد

_بابایی عمرا بتونید منو بگیرید لباس بپوشم

به سمت تخت دویید و محو شد، چشمم به جسم بی جونش افتاد ،لباس رو تنش کردم و سارا رو تو بغلش گذاشتم ،موهاش و از دو طرف اوردم رو شونه هاش

_بابایی چرا نمیذارید موهام و کوتاه کنم ،خیلی گرمه .تازشم این مدلی که نگین زده خیلی خوشگله

دولا شدم و موهاش و بو کردم ،بوی عطر خاصشو میداد ،آروم روشون برس کشیدم ،گلسرای کوچولو رو به پایین موهاش بستم

سرش و آروم رو شونم گذاشتم و از پله ها پایین رفتم ،سر بریده ژاله جلوی در بود ،با پام کنارش زدم و از خونه خارج شدم .هر 6 تا مرد با گلوله تو سرشون کشته شده بودن . بیل رو برداشتم و به سمت باغ پشتی رفتم

به تاب سفید خیره شدم ،بادی آروم شاخه های، بید مجنون و روش میکشید

_بابایی منو نگین رو هل میدید، تاب بازی کنیم؟

به سمت تاب حرکت کردم ،دخترم و آروم روش گذاشتم و هلش دادم

romangram.com | @romangram_com