#لرد_سوداگران_پارت_236
جلو چشمای مه گرفتم دختر کوچولوم تازه چشماشو باز کرده بود ، وقتی تازه زبون باز کرده بود و شیرین زبونی برام میکرد ، دلم ضعف میرفت برای بابایی گفتنش . همه چیز مثل تصاویر کوتاه از جلو چشمم رد میشدن، تمام این 6سال با بودن دخترم.
دستای توپولش و بالا میورد تا بغلش کنم ،خسته از سر کار میومدم رو سینم میخوابید و انگشتام و سفت میگرفت
چقدر ترسیدم روزی که پاش سر خورد و تو حوض افتاد ترسیدم که اتفاقی براش بیوفته ولی الان مطمئنم جاش امن تر از اینجاست. دختر من زمینی نبود که بیشتر رو این کره بمونه، باید اوج میگرفت و پرواز میکرد.
بلند شدم و آروم دوتا دستم و زیر بدن نحیفش بردم ،به خودم چسبوندمش. قلبم یخ زده بود حسش نمیکردم
باید دخترم و آزاد میکردم تا به پروازش برسه نباید میذاشتم این فرشته رو خاک بمونه
وان رو پر آب کردم ،گلوم خشک شده بود و آب دهن مثل تیغی گلوم رو خراشش میداد ، رو زمین گذاشتمش و لباساش و دراوردم
_بابایی آب بازی خیلی دوست دارم ولی مامان میگه زشته با شما بیام حموم
سریع سرم و بلند کردم و به دهنش خیره شدم ،ولی لبای کوچیک و کبودش بی حرکت بود ،توهم زده بودم. به در حموم نگاه کردم هاله ای مه بود، دخترم با شلوارک کوتاه و موهای بافته شده ایستاده بود
_بابایی منم مثل شما عاشق آب سردم میشه سردترش کنید؟
دستم و بردم تو وان، ولرم بود .برگشتم سمتش ولی هاله محو شده بود، به پایین نگاه کردم صورت دخترم بیشتر از همیشه سفید شده بود و پای چشماش کبود بود .بلندش کردم و رو آب گذاشتمش، چقدر خوب رو آب خوابیده بود انگار وزنی نداشت.
_بابایی ،عمو میگه شنا کردنتون خیلی خوبه .کاش منم میتونستم همراهتون بیام بهم یاد بدین.
قلبم بلند به سینم میکوبید،زانوهام به موزاییک کوبیده شد، پیشونیم و محکم به لب وان کوبیدم ،صداش اکو شد
تو چشمام آتیش روشن کرده بودن ،نفس کشیدن سخت شده بود ولی حتی نمیتونستم لب باز کنم و از این همه درد آخ بگم
با دردی عظیمتر از یاد آوری ،بلند شدم تو وان نشستم و دخترم و به خودم تکیه دادم ،موهاش رو شستم و شونه کردم
_آخ بابایی آرومتر شونه کن، تمام موهام کنده شد ،مامان بهتر از شما شونه میکنه
لیف رو آروم رو پوست ظریفش کشیدم ،آب سرد رو باز کردم رو تن خودم و دختر کوچیکم ریخت ولی سردتر از قلبم نبود که آزارم بده
romangram.com | @romangram_com