#لرد_سوداگران_پارت_235

سها برگشت سمتم و دویید ،زمان به کندی گذشت ،برق تیغه چرخون، دنده چشمم و زد ،باریکه کوچیکی از خون ابراز احساسات دخترم ظاهر شد . چشماش گرد شد و خیره به من، زانوهای کوچیکش خم شد

زانوهام و رو زمین کوبیدم تا بلند شم ،چشمام از اشک پر شده بود ، زمان ایستاد. کنارش سرخوردم، سرش دورانی داشت میوفتاد زمین، بغلش کردم و سرش محکم نگه داشتم از بریدگی خون فواره میزد

آب دهنم و بزور قورت میدادم ،دستام میلرزید نمیتونستم درست صورت دخترم و ببینم، باور نمیکردم. با آستین دستم خون رو پاک میکردم شاید تموم شه

_بابایی طاقت بیار زخم کوچیکیه ،تحمل کن دخترم

لبای کوچیکش از خون تو دهنش رنگی شده بود و بزور نفس میکشیدو خون بالا میورد ،با دستای کوچیکش انگشتام و که دور صورتش بود گرفت و فشار میداد

صدای خنده هیستریک ژاله تو خونه پیچید ،خنجر سها رو برداشتم و سریع به سمتش چرخیدم و با زانو کوبیدم به کمرش، خندش تو گلوی بریده شدش خفه شد ،بدون هیچ حسی گردنش و بریدم . کلش قل خورد و به گوشه ای افتاد.

چشمای دخترم و متوجه سر ژاله دیدم ،بلند شدم و از تو آشپزخونه نی برداشتم و چاقو میوه خوری

کنار سها نشستم و از بریدگی رو کمی سوراخ کردم و نی رو رد کردم، اشکاش تند تند میریخت و دستم و محکم گرفته بود ،میتونست نفس بکشه ولی به خودش میلرزید

_عشق بابا دووم بیار خوب میشی

دستم و رو موهاش میکشیدم، چشمای قشنگش پر از اشک بود ،قطره های اشکم رو پوست مثل برفش میوفتاد ،دستاش و بالا اوردم و تک تک انگشتاشو بوسیدم

_خوب میشی عشق بابا، سهای خوشگلم

خون سرعتش کم شده بود و صورت دخترم سردتر میشد، تو چشمای خوشرنگش نوری داشت غروب میکرد ، دستاش و بالا اورد و رو چشمام گذاشت .چشمم و بستم و اشکام بیشتر سرازیر شد . زمان به کندی طی میشد،دستای سردش لیز خوردن و فقط کلمه ای از گلوی خراش خوردش خارج شد

_بابایی

چشمام و باز نکردم ،سرم و رو قلبش گذاشتم سرد بود و نمیزد ،با هر تپش قلبم که حس میکردم ، سرد بودن قلب دخترم رو، دیواری از بتن برمیداشتم و دور احساس و قلبم میکشیدم ، رفت بدون من ،رفت و ندید خورد شدن باباش و، مادرم رفت و ندید خورد شدنم رو ، خواهرم تو بغلم کنار خیابون یخ زد

چشمام و بستم همونطور که سرم رو سینه خاموش دخترم بود دستم و از زیر سرش رد کردم ،امشب رو میتونی بباری برای سوگواری دخترت ،امشب میتونی آخرین دیوار بتنی رو نذاری ،امشب میتونی قبل قصاص احساست کنارش بمونی.....فقط امشب

زمان از دستم در رفته بود، هر چند لحظه یه بار بلند میشدم و به دخترم نگاه میکردم ولی تکون نخورده بود ،دوباره سرم و میذاشتم رو قلبش شاید بزنه ،نمیخواستم بلند شم، اینطور رفتنش رو باور نمیکردم، نمیتونست که اینطور ساکت بره

زمان به سرعت طی میشد حتی نمیدونستم دقیق چقدر گذشته یا اصلا چند روز گذشته، مهم هم نبود

romangram.com | @romangram_com