#لرد_سوداگران_پارت_234


_آشغال یه روز از عمرم مونده میکشمت عوضی

_مرداس هیچوقت نخواستی با من باشی مجبور شدم که درکنار دشمنات باشم، چون داشتی پیشرفت میکردی و برای اهداف من خطری

_تو مادرم و کشتی لعنتی

_یه اتفاق بود

_خفه شو پست فطرت

کریستال رو میز رو به سمتش پرت کردم و سریع کلت رو برداشتم و به سمتش تیر اندازی کردم 4تا تیر به سینش برخورد کرد و افتاد زمین ،ژاله با دیدن بابام که افتاده بود رو زمین با تعجب به سمتم برگشت ،چشماش به اندازه گردو شده بود

_کشتیش.........لعنتی .......کشتیش

با صدای جیغ بلندش سریع بلند شدم ،دوتیغه شمشیرش و بیرون کشید وبهم نصبشون کرد ،به سمتم دویید

_تو عشق منو کشتی لعنتی

شوکه از حرفش مات ایستادم وقتی سوزش درد رو تو شکمم احساس کردم به خودم اومدم ،خودم و عقب کشیدم و با کلت تو چشمش کوبیدم که عقب رفت و داد بلندی زد ، چرخیدم و زانومو به سرش کوبیدم که گیج زد و افتاد زمین ،دوبار به بازوهاش شلیک کردم که جیغ بلندی زد.

برگشتم که ببینم بابام مرده یا نه که دیدم جاش خالی رد خونش تا در خونه میرسید ،چشمم به سها افتاد که کنار در ایستاده بود و با چشماش گشاد شده به من خیره بود تو دستش شمشیری بود که بهش کادو داده بودم. پدرش و داشت تو قالب یه هیولا میدید قلبم با هر تپشش درد عظیمی رو تو خونم به جریان مینداخت، تن کوچولوش با صدام لرزید انگار خشک شده بود

_سها برو بیرون

ژاله با سرعت بلند شد و زد زیر پام تعادلم و از دست دادم پشت سرم به میز خورد ،دیدم تار شد ولی به سختی نیمخیز شدم ،سها رو بزور گرفته بود و به سمت جعبه دلارا رفت که کنار شومینه بود ،با دیدن محتواش زدش زمین

_کجاست الماسا کثافت ،کجاست بگو وگرنه دخترتو میکشم

بلند شدم که سریع عقب رفت ،تو یه لحظه سها به عقب پشتک زد و با زانوهاش سر ژاله رو گرفت و خنجری که کادو گرفته بود و روی صورت ژاله کشید ،ژاله که تا حالا با تعجب بهش خیره شده بود از زخم عمیقش جیغ زد و با سر افتاد زمین

_سها بیا اینجا، بدو بابایی


romangram.com | @romangram_com