#لرد_سوداگران_پارت_233
_چرا داری به من اینارو میگی
_ام...... خب نمیدونم گفتم شاید خوشحال شی حقایق رو بدونی بعد بمیری. راستی اون جعبه خوشگله رو برام میاری؟
_چرا به منوچهر کمک کردی ، چی بدست اوردی که وندا رو اجیر کردی؟
_اوه انگار سوالات زیاد شدن، خب باشه برات میگم عزیزم آخه قراره الماسای عزیز رو بهم بدی ،خب هستی رو که میشناسی مخ زدنش کار بسیار راحتی بود عزیزم ،علی رو جلو فرستادم و سریعتر از شما بار سعید رو خالی کردن ولی نمیدونم چرا نتونستن سرتو شیره بمالن، خب عیبی نداره مهم نیست منوچهر هم در ازای بارش خیلی راحت تو رو بازی داد ، قوانین بازی رو که میدونی مهره سوخته سوختس. منم دیگه به اون 4 تا احتیاج نداشتم پس فرستادمشون تا کشته بشن و تو خنگ باور کنی. ولی حیف خیلی زود از قفس پریدی عزیزم ولی راستش نمیدونم چرا آتیش سوزی شد
هنوزم گیج بودم بازی دادن هستی و منوچهر فقط مشخص شده بود ولی نمیتونستم بفهمم این وسط وندا رو چرا بازی داد
_وندا چی!
_اون خودش اومد پیش من و خواست از خواهرش انتقام بگیره ولی خب خنگ بود ،دختره بیچاره. خونه امن تو رو فروخت به من
انگار مرگ این آدما مهم نبود در صورتیکه افرادش بودن ،با تمسخر زیاد درموردشون حرف میزد و ادا در میورد
_پدرم
_آهان اونو یادم رفت ،خب میدونی تو همیشه باعث سر افکندگیش بودی و مادرت دست و پا گیر ،مجبور بود از سر راه برتون داره
_خفه شو ،حق نداری درمورد مادرم اینطوری حرف بزنی
به سمتش دوییدم که شمشیر و برداشت و با یه چرخش پهلوم و خراش داد ،تلوتلوخوران رو زمین افتادم ،خنده بلندش عصبیم میکرد
_میدونی چرا استاد سرخ تو رو تعلیم نداد که سرعتت بالا بره؟ سوال خوبیه چون تو از اونم قوی تر بودی و یه استاد شاگردش و جوری تعلیم نمیده که از خودش بالاتر بره.
بهش نگاه کردم اون دختر استاد سپید بود با مهارتای بیشتر از من کاش پرهام هم اینجا بود، تیغهای کمریم رو ازاد کردم و به سمتش پرت کردم .گارد گرفت و عقب رفت سریع جاخالی میداد و نزدیکم میشد
کلت کمری نقره ایم رو دراوردم شاید کند باشم تو سرعت عمل ولی هیچکس نمیتونه از هدف گیریم در بره ،دستی که شمشیر گرفته بود رو نشونه گرفتم همزمان به سمت صورتشم تیغه ای رو رها کردم ،با شمشیر تیغه رو مهار کرد ولی گلوله به دستش خورد و داد بلندی زد ،از موقعیت استفاده کردم و سریع بلند شدم خواستم بهش شلیک کنم که فشار هوایی کنار گوشم حس کردم
برگشتم و سریع دوتا گلوله شلیک کردم یه خنجر کوچیک تو شونم رفت و کلت از دستم افتاد، به مرد نگاه کردم که تو سایه ایستاده بود ،ژاله جیغ میزد و ازش کمک میخواست، بیشتر دقت کردم تا شاید بتونم ببینمش
وقتی از سایه بیرون اومد چهره آشنا و منفورش و شناختم ،خواستم کلت رو بردارم که بازم به سمتم شلیک کرد
romangram.com | @romangram_com