#لرد_سوداگران_پارت_231

ویدا عصبانی سر سها داد کشید که بیشتر تو بغلم حل شد

ویدا: سها همین الان بیا بریم

_ویدا داری چیکار میکنی؟ این چه طرز حرف زدنه با بچه، به اعصابت مسلط باش عزیزمن

با چشمایی که لبالب از اشک شده بود برگشت سمت خانم جون، تحمل نگاه کردنمم نداشت بهش حق میدادم

یزدان: مرداس بهترین افرادم و میذارم که همراهت بیان با یه ماشین ،نگران ویدا هم نباش منو پرهام مراقبشیم

قدرشناسانه بهش نگاه کردم، پرهام با نگرانی زیاد هنوز بهم نگاه میکرد ،خودم حس خوبی نداشتم میخواستم تا جایی که ممکنه دورشون کنم ولی سها بدجور بی قراری میکرد .

رایان دستش و روی شونم گذاشت

_مرداس من مراقبشونم تا تو بیای

_ممنونم ازت بابت محبتات و اینکه بازم حمایتت و دریغ نمیکنی

دست دادیم و سریع سوار ماشین شدن ،حیاط خلوت شد ،سها کنارم ایستاد و به دور و بر نگاهی انداخت

_بابایی چه خلوت شده اینجا، تا حالا اینطوری ندیده بودمش

_بدو سریع بریم وسایل رو پیدا کنیم تا بتونیم برسیم بهشون

6 تا از افراد یزدان تو خونه بودن، رفتم کنارشون ایستادم. همونطورم مراقب سها بودم که داشت به سمت خونه میرفت

_هرجا دخترم رفت تنهاش نمیذارید

کلنگ کنار باغچه رو برداشتم و به سمت پشت خونه رفتم ،ته باغ پشتی کنار تاب سفید ،درخت بزرگ بید مجنون بود ،یه لحظه شک کردم که الماسا رو هم همین جا گذاشته بودم یا نه .برگشتم تو خونه به شومینه نگاهی انداختم

سرامیکای جلوش و برداشتم و به جعبه کوچیک خیره شدم ،خواستم درش و باز کنم که سردی تیغه شمشیری به گردنم نزدیک شد

با تعجب زیاد به میله های جلوی شومینه خیره شدم که تصویر یه زن رو نشون میداد ،کمی بیشتر به تصویر خیره شدم تا ببینم کیه.................چشمام دیگه بیشتر از این گشاد نمیشد، ژاله

romangram.com | @romangram_com