#لرد_سوداگران_پارت_230
_ولی ویدا تو ماهای اخره نباید هواپیما سوار بشه
همه توجهاتشون به ما جلب شده بود ،چشمای ویدا نگران بود، نمیتونستم ریسک کنم و بذارم اینجا کنار بمب ساعتی مثل من بمونه
_رونیکا و سها همراه رایان برن. پرهام ،یزدان و ویدا با ماشین برید
همه به من زل زده بودن ،سها سریع به سمتم دویید و پاهام و سفت گرفت
_بابایی من بدون شما هیچ جا نمیرم
بلندش کردم که محکم لباسم گرفت، دلشوره ای خاص و عجیب داشتم فقط میخواستم دخترم و ویدا از اینجا دور بشن حتی اگر نمیدیدمشون.
_بابایی منم بعد حرکتتون میام
_پس منم با تو میام
_نمیشه آخه عزیز دلم اینجا خطرناکه کنار عمو یزدان جات امن تره
_من نمیرم میخوام بمونم با تو بیام
با درموندگی به ویدا نگاه کردم تا بلکه بتونه راضیش کنه همراهشون بره ،ویدا دست سها رو کشید ولی دخترم محکمتر لباسم و گرفت
ویدا: سها الان وقت اینکارا نیست مگه نمیبینی بابا میگه کار داره ،وسایلش رو که برداشت همراهمون میاد
سها :من نمیام
یزدان: مرداس چرا اینطوری میکنی بیا بریم مگه اونا چه اهمیتی دارن
_یزدان دیدی که آتورا چی گفت بعدم من جایی مخفیش کردم که زمان طولانی میبره برای درآوردنش ،نمیخوام شما معطل من بمونید .سها بابایی برو باهاشون
_من نمیرم
romangram.com | @romangram_com