#لرد_سوداگران_پارت_229
_مرداس، اینکه خنجر بابامه!
یزدان متفکر بهمون نگاهی انداخت،ویدا ترسیده بود و سها رو بغلش گرفته بود
یزدان: تقریبا چند ماه پیش ژاله تمام خونه هایی که متعلق به استاد سرخ بود رو غارت کرد ،احتمالا میخواد نزدیک بشه
_چکش کن
یزدان خنجر و همراه خودش برد، این خنجر رو سفارشی استاد سرخ برای من ساخته بود حتی کنده کاری روی غلافشم با خالکوبی کمرم یکی بود . ولی الان کی خواسته اینطوری بازیمون بده که هدیه استاد سرخ به من رو، به دخترم تو روز تولدش داده!
زمان به سرعت میگذشت، تمام مدت حواسم فقط به حرفای یزدان و آتورا بود، حتی درست و حسابی متوجه مراسم عقد خودمونی و کوچیک پرهام و رونیکا هم نشدم
یزدان:مرداس کافیه چقدر تو فکری ،چند روز دیگه جابه جا میشیم مرد آروم باش
_نمیتونم تا زمانی که از اینجا دور نشیم نمیتونم آروم باشم
_رایان و خانوادش که میرن تحت نظر عباس دیگه نگرانشون نباش
چقدر دخترم ناراحت بود که داره از نگین جدا میشه و دیگه نمیبینتش ولی مجبور بودیم به این جا به جایی. رایان کنارم ایستاد حاضر بودن تا با یه پرواز و اسکورت پلیس برگردن تهران پیش عباس .خانم جون، ویدا رو سفت تو آغوشش نگه داشته بود کاش میتونستم اونارو هم با بفرستم برن .تو یه تصمیم ناگهانی یزدان رو صدا کردم
_یزدان
_بله
_حالا که با این همه محافظت قراره خانواده رایان رو ببرن ،بهتره خانواده منم بیان
_یه دفعه میخوای خونه رو خالی کنی؟
_اینجا وسایلی هست که باید بیارمشون ولی الان میخوام به سرعت ویدا و سها هم دور بشن
_اینطوری که نمیشه مرداس یکم منطقی فکر کن
_من نمیفهمم یزدان باید ببریشون
romangram.com | @romangram_com