#لرد_سوداگران_پارت_228
تا شب تو اتاق نشسته بودم و فکر میکردم ،همونطورم رو شمشیر سامورایی که از قبل داشتم حکاکی اژدهایی رو میکشیدم ،که بین بوته گل سرخی بود.
این روش کشیدن رو استاد سرخ بهم یاد داده بود دلم میخواست این شمشیر رو دخترم داشته باشه .شمشیر رو زیر آب گرفتم یه دور چرخوندمش و مستقیم نگهش داشتم ،این روزا همه چیز عجیب مثل تیغه این شمشیر سرد شده بود
لباس جدیدی پوشیدم و با هدیه که اماده کرده بودم رفتم پایین، همه جمع شده بودن تا سها شمعها رو فوت کنه ،نگاهش که به من خورد صدام کرد ،کنارش نشستم و کادوش رو میز گذاشتم
_بابایی میشه باهم فوت کنیم
_اره عزیزدل بابا ،آرزو یادت نره بعد فوت کن
رو پام نشست و بعدم فوت کرد همه تشویقش کردن برگشت سمتم و بوسیدمش ،کنار گوشم آروم زمزمه کرد
_بابایی آرزو کردم ،خوشحال باشیم
عمیق به چشمای خوشرنگ و پاکش نگاه کردم ،همه تک تک بهش تبریک گفتن و کادوهاشونو بهش دادن، ویدا مشغول بریدن کیک بود که صدای زنگ درخونه اومد .از جام بلند شدم و از پنجره به افراد یزدان نگاه کردم که درخونه رو باز کردن
رفتم تو حیاط ،پیک بود بسته ای رو بهم داد و امضا کردم ،روی جعبه نوشته بود تولدت مبارک سهای عزیزم
وارد خونه شدم ویدا اومد کنارم
_چیشده مرداس؟
_یکی بسته ای برای سها فرستاده
سها سریع جعبه رو از دستم گرفت و بازش کرد ،یه جعبه مستطیل کوچیک بود که توش پارچه مخمل قرمز داشت ،خنجر کوچیکی رو در آورد با دیدن تصویر روش ،تعادلم و از دست دادم دستم و به دیوار گرفتم تا نیوفتم ویدا هین بلندی کشید پرهام به طرفم اومد
_چیشده مرداس؟
_پرهام ...............این ........خنجر
پرهام برگشت سمت سها و خنجر رو از دستش گرفت و اورد بالا
romangram.com | @romangram_com