#لرد_سوداگران_پارت_227

لبخند دل فریبی زد و از تو کیفش گوشیش و درآورد و داد دستم ،به برادر استاد سرخ نگاه کردم که خیلی شبیه بودن، فقط زخم صورت استاد سرخ رو یوتاکا نداشت ،پلی رو زدم و به حرفاش گوش دادم. با زبون خودش حرف میزد ولی صدای دوبلر هم روش بود

_خوشحالم از اینکه دخترم تونسته تو رو پیدا کنه مرداس، اون الماسای طوسی که پیشته، امانته برای استاد سرخ و شرکاش، بهتره تا بدست دشمنان نیوفتاده اونارو تحویل بدی

به آتورا نگاه کردم و گوشی رو بهش پس دادم

_ارزش این الماسا چقدره آتورا!

چشماش بقدری درخشیدن که شکم به حقیقت پیوست ،گوشیش تو کیفش انداخت و کاغذی و جلوم گذاشت

_این سنگ به قدری ارزشمنده که نمیتونی تصور کنی مرداس و فقط یه معدن ازش وجود داشت که استاد سرخ نابودش کرد ، هیچکس دیگه نتونست رو پاش کنه

_و اگر من نخوام تحویلش بدم

سیگاری روشن کرد و با آرامش بهم نیم نگاهی انداخت بعدم به پشت سرم ،برگشتم سها به آرومی اومد کنارم ایستاد

_هر کسی نقطه ضعفی داره مرداس

_درسته آتورا

عمیق بهش نگاه کردم ،به آرومی بلند شد و بدون حرفی از خونه خارج شد .قلبم با شدت زیادی میکوبید .برگشتم سمت رایان

_باید از کشور خارج شیم

_نمیشه که مرداس اینجا تمام زندگی منه

_پای توم الان گیره رایان من نمیذارم اینجا بمونی ،زنگ بزن عباس باهاش درمیون بذار ما باید بریم

صدای نگران و لرزون ویدا از پشت سرم اومد

_تا کی فرار کنیم مرداس؟

برگشتم سمتش ،تازه با دیدنش یادم افتاد نمیتونیم فرار کنیم به سها نگاه کردم که ترسیده بود .چیکار باید میکردم وقتی اون سنگا هم ضمانت زنده بودنمون بود هم مرگمون.

romangram.com | @romangram_com