#لرد_سوداگران_پارت_224
_متوجه شدیم که ژاله پیدات کرده،مرداس
لیوان از دستم افتاد و رو پام شکست، رایان با عصبانیت بلند شد و شروع کرد راه رفتن
از ذهنم، فکری گذشت و بدون فکر به زبون آوردم
_الماسارو بهش بدیم
پرهام به سمت خودش برم گردوند و عمیق به چشمام خیره شد
_میفهمی چی میگی هممون رو میکشه اگر بدستشون بیاره
_همین الانم میتونه
ناباور دستاش از رو شونم سر خورد ،ولی سریع صورتم و با دستاش گرفت
_مرداس تو قوی ،میتونی جلوشو بگیری
ولی درون من قلبی بود که با هر هراسی چنان میتپید که میترسیدم سها و ویدا از توش به بیرون پرت شن ،من یه بار از دست دادن رو تجربه کردم ،نمیخواستم اینبار زن و بچم تو خطر بیوفتن ،به هر قیمتی که بود
یزدان: نگران نباش مرداس ما اومدیم که از شما مراقبت کنیم تا زمانی که بتونید جا به جا بشید
با حس دردی عجیب از جام بلند شدم به طرف اتاق حرکت کردم ،لباسام و دراوردم و زیر دوش آب سرد ایستادم ،تو ذهنم فقط تصاویر گذشته میگذشت، اگر ژاله یا امیر پیدام کنن مطمئنم نمیذاشتن خانوادم جون سالم بدر ببرن
تو حیاط خانم جون همراه زنهای همسایه مشغول پختن آش بودن ،از پنجره به خیابون زل زده بودم و برام مهم نبود که زمان بسرعت طی میشد .برای مدتی باشگاه رو هم تعطیل کرده بودیم ،به کلت کمری نقره ای رنگم نگاه کردم، شش سالی میشد که فقط تو کشو بود و دست بهش نمیزدم فکر نمیکردم مجبور باشم ولی انگار سرنوشت من به این سلاحای گرم گره خورده بود
متوجه صدای ویدا شدم که اسمم و میگفت،از اتاق خارج شدم پایین راه پله ایستاده بود
_بله
_صدای موبایلت و نمیشنوی مرداس! از شیرینی فروشی زنگ زدن
romangram.com | @romangram_com