#لرد_سوداگران_پارت_222
دولا شدم و چشمای میشی خوشگلش و بوسیدم ،نگین و بلند کردم و رو پام نشوندم لپای خوردنی اونم بوسیدم تا ناراحت نشه از نبود پدرش .سرشون گرم کیکا بود که دیدم ویدا جلوی شیرینیای دیگه ایستاده، به سمتش رفتم
_چیشده ویدا
_مرداس میگم میشه یکم از این باقلواها بخری
_ای جانم فکر میکردم ویارت تموم شده به شیرینی!
پشتش و کرد و برگشت سمت دخترا میدونستم خجالت کشیده ،یه جعبه باقلوا برداشتم و رو میز گذاشتم، سفارش سها رو هم دادم و حساب کردم،قرار شد فردا صبح بیام تحویل بگیرم،جعبه شیرینی و دست ویدا دادم.
برق نوری از بیرون چشمم و زد ،یهو موجی از حس بد از تمام بدنم رد شد. سرم و برگردوندم ولی هیچ چیزی ندیدم. امکان نداشت چشم من خطا کنه برق تیغه رو میتونستم از هر جایی که باشه حس کنم
یهو داد مردم بلند شد و صدای جیغ لاستیک ماشینی به گوش رسید و همه جا در کثری از ثانیه شلوغ شد ،مردایی با چهره های پوشیده به سمت بانک ،کنار شیرینی فروشی رفتن .مرد جوانی کنار در ایستاد و با تلفنش شروع کرد حرف زدن، یکی از مردایی که صورتش پوشیده بود متوجهش شد و اومد تو شیرینی فروشی ،تیغهایی که تو دستش بود چشمم و زد، پس برق اینا بود، این نوع رزمی کاری خاص گروهی بود دستش و تو هوا چرخوند و خواست تیغا رو پرت کنه، لحظه ای زمان برام کند گذشت برگشتم و به دخترم نگاه کردم که با چشمای لرزون به مرد خیره بود ویدا جفتشونو تو بغلش گرفته بود و ترسیده به گوشه ای رفته بود تا در امان باشن.اگر اتفاقی براشون میوفتاد نمیتونستم خودم رو ببخشم ،سریع چاقو کوچیکی رو از تو جورابم دراوردم و به سمت مرد دوییدم
چندتا از تیغه هاش و به سمتم پرت کرد ،هنوزم نقطه ضعفم تو جاخالی دادن بود، دو تا از تیغه ها از رو بازوم رد شدن ،بهش که رسیدم سریع دورش چرخیدم دستش و از آرنج خم کردم و محکم با مشت به گردنش زدم ،بیهوش که شد. آروم رو زمین گذاشتمش که پارچه رو صورتش کمی کنار رفته بود، خالکوبی روی گردنش برام آشنا بود عکسی ازش گرفتم و بلند شدم
آژیر پلیس که شنیده شد همه نفس راحت کشیدن ،تمام مدت پشتم به ویدا بود تا ترس رو تو چشمام نبینه،اگر بلایی سرش میومد یا سها اتفاقی براش میوفتاد چی! دیگه نباید از خونه میومدیم بیرون که همچین اتفاقی بیوفته. وقتی همه جا تقریبا آرامش حکم فرما میشه، برگشتم سمت ویدا ودخترا رو بغل کردم .تا سریعتر خارج بشیم
_ویدا، بلندشو بریم
شیرینی فروشی در عرض چند دقیقه خالی شد ،اکثرا ترسیده بودن. سریع سوار ماشین شدیم و با سرعت به سمت خونه رفتم. سکوت سنگینی تو ماشین حکم فرما بود ، از تو آیینه به دخترم نگاه کردم که دست نگین رو گرفته بود و دلداریش میداد ولی رنگ صورت خودشم پریده بود. این همه حجم ترس و نگرانی برای ویدا مضر بود، دستش و محکم گرفتم که نگاهش متوجهم شد
_آروم باش
ویدا و بچه هارو پیاده کردم ،وقتی نگران باشم دلم نمیخواد کسی متوجه بهم ریختگیم بشه ،به سمت پارک نزدیک خونه رفتم و رو صندلی نشستم .شماره یزدان رو گرفتم، سریع جواب داد
_به به ببین کی بعد مدتها راه گم کرده
_چطوری؟
_خوبم به خوبیت
romangram.com | @romangram_com