#لرد_سوداگران_پارت_221

پایین کنار رایان نشستم که داشت چمدونش و باز میکرد. بهم نیم نگاهی انداخت و دوباره به کارش ادامه داد

_چه خبرا خوش میگذره؟

_به لطف تو، قطر چطور بود ؟

_نابودم پسر

_کاملا مشخصه از قیافت

به نگین نیم نگاهی انداختم که پای چمدون نشست و به باباش خیره شد ،رایان با خنده بلندش کرد و نشوندش رو پاش . ویدا و سها کنار در ایستاده بودن وصدام کردن ، رایان متوجهشون شد و با تعجب بهم نگاه کرد. اروم کنار گوشش گفتم تولد سها ست ،میخواییم بریم خرید

نگین به سها نگاه کرد بیچاره بچه دو به شک بود، کنار باباش بمونه یا با سها بیاد انگار دوست داشت بیاد.از خواهرای تنی بهم بیشتر وابسته بودن

_عمو دوست داری توم بیای؟

نگین نگاهی به رایان انداخت و منتظر شد تا پدرش تایید کنه با ما بیاد یا نه!

_برو نگین جان ،من اینجا هستم نمیرم دیگه ماموریت

نگین سریع بلند شد و رفت تو اتاقش تا اماده بشه

_مرداس مراقب دخترم باشیا

_حالا انگار قراره چی بشه نترس

به سمت در رفتیم ولی سها منتظر نگین وایساد ،سوار ماشین شدیم و به سمت بهترین شیرینی فروشی رفتم ،دلم میخواست هرچی دختر گلم دوست داشت سفارش بده ، شانسی جا پارک گیرمون اومد و سریع وارد شیرینی فروشی شدیم . از مرد کاتالوگ کیکا رو گرفتم و جلوی سها و نگین گذاشتم

_بابایی هر کدوم خوشت میاد انتخاب کن

با چشمای براق و خوشرنگش بهم خیره شد

_خیلی دوست دارم بابایی

romangram.com | @romangram_com