#لرد_سوداگران_پارت_219
خانم جون: فدای صدای ماهت بشم من، پسر عزیزم
رایان مادرش و بغل کرد ،میدونستم خیلی دل تنگه ،از پله ها بالا رفتم. پرهام هم به سمت حیاط رفت .اینطوری راحتتر میتونست ابراز دلتنگی کنه وقتی دو تا مرد غریبه نیستن
رو پله ها ،خوشگل بابا نشسته بود و با عروسکش حرف میزد کنارش نشستم و سرم کج رو زانوهام گذاشتم. نگاهش متوجهم شد
_بابایی ،سارا هم ناراحته دارم داداش دار میشم
_چرا سارا ناراحته
عروسکش و رو بهم گرفت و از جانبش شروع کرد حرف زدن
_آخه نگین خیلی خوبه
_دوست داشتی نگین خواهرت باشه ، بابایی؟
چشمای قشنگ و میشیش و گرد کرد و خیره بهم شد ،تند سرش و تکون داد. انگشتم و نوازشگرانه رو گونه کوچیکش کشیدم که سرش خم کرد و خندید
_خب پس از خدا بخواه بعد داداشی بهت یه خواهر خوشگل بده
_بعدش از اینجا میریم؟
_مگه اینجا رو دوست نداری؟
سرش و از زیر بازوم رد کرد و جلوی صورتم رو زانوم گذاشت ،دماغم و به دماغش مالیدم که خندش گرفت و کمی خودش و عقب کشید
_عه بابایی نکن
_نبینم دختر بابا ناراحت باشه
یه دفعه بلند شد و رو پله ها بالا پایین پرید ،دستم و حصارش کردم که پاش لیز نخور و بیوفته
_عه سها رو پله آخه، الان میوفتی
romangram.com | @romangram_com