#لرد_سوداگران_پارت_218
میخواست به سمتم هجوم بیاره که پرهام گرفتش ،باخنده به سمت خانم جون رفتم و کنارشون نشستم
_وا مادر جون چرا اومدی اینجا
_اومدم کمک
_نمیخواد
_من حالیم نیست ،میخوام کمک کنم تا علف بدیم بخورد مردم به پای شازدتون
خانم جون لبخند غمگینی زد و اشک گوشه چشمش و پاک کرد،شاید اگر رایان نبود الان خیلی اتفاقا میوفتاد ،هیچوقت از اعتماد کردن نتیجه خوبی ندیده بودم ولی رایان و عباس تو این سالها خیلی بهمون کمک کردن، برام جالب بود که قید الماسا رو زدن و حتی دنبالم نمیان هرچند هنوزم یزدان برام خبر میورد که دنبالمن ولی به نتیجه ای نمیرسیدن
_مریم جون علفارو نریز بابا
_نترس روغن سوخته
پاهاش و با عصبانیت رو زمین میکوبید، بدش میومد اسمش و مسخره میکردم ولی نمیتونست لج منو در بیاره .پرهام دستش و گرفت و کنارش ایستاد. مثلا معترضانه خواست از زنش دفاع کنه
_مرداس انقدر اذیتش نکن
حرفی نزدم ولی با آه عمیقی برگشتم سمت خانم جون که با عشق به دخترش نگاه میکرد
_خب خانم خانما کی میخوای اینارو بفرستی خونه بخت
_نگو مادر همینکه رایان ازم جدا افتاده دارم دق میکنم ،همین خونه کنار حوض رو میدم بهشون بیان اینجا همش پیش خودم ،آخر عمری بچهام کنار خودم باشن
_امیدوارم 12ممنونم خانم جون که مارو هم تو خونتون پذیرفتین
_توم مثل پسر خودمی عزیزم نگو اینطوری
زنگ در خونه که زده شد. نگین سریع به سمت در پرواز کرد ،دختر بیچاره حق داشت باباش و 8ماه ندیده بود، بلند شدم وکنار پرهام ایستادم و به رایان نگاهی انداختم که ریش، صورتش و جا افتاده تر نشون میداد، نگین روی زمین گذاشت رو به همه سلام بلند بالایی کرد
romangram.com | @romangram_com