#لرد_سوداگران_پارت_217

تقه ای به در خورد ،دختر کوچولوم اومد تو اتاق ،خودش و رو تخت پرت کرد و رو پام نشست. دستام و دو طرف سرش گذاشتم و موهای بلندش و جمع کردم ،درست مثل ابریشم نرم و لطیف بود .براش دم اسبی بالا بستم تا بیشتر از این عرق نکنه

_مامانی، خاله میگه دارید برام داداش میارید ،اره؟

_اره خوشگل مامان ،خوشحالی؟

_نه

از صدای پربغضش شوکه شدم، نشوندمش رو تخت و بهش نگاهی انداختم،چونش و نرم گرفتم تا بهم خیره بشه. ویدا هم بنظر ناراحت میومد

_بابایی تو خودت خواستی که خدا بهت یه خواهر یا داداش بده

اشکاش تند تند رو صورتش میریخت چشماش درست مثل ویدا وقتی شسته میشد برق میوفتاد

_بابایی من گفتم دلم یه خواهر میخواد مثل نگین

اشکاشو پاک کردم و بغلش کردم سرش و رو شونم گذاشت و فین فین کرد

_نبینم عشق بابایی اینطوری گریه کنه ،دست ما که نیست بابایی

صورتش و به سمتم برگردوند ، با مشت کوچیکش اشکاش و پاک کرد

_پس دست کیه بابایی؟

ویدا: دست خداست عزیزکم ،حالا بیا بریم به بقیه کمک کنیم تا زودتر آش درست بشه

از جام بلند شدم و دختر عزیزم و رو تخت گذاشتم، به سمت در رفتم

_ویدا دراز بکش، بچه هم خستس از صبح ورزش کرده تو این گرما ،من خودم میرم کمکشون

از پله ها پایین میرفتم که دیدم پرهام وایساده و با رونیکا حرف میزنه

_مخشو نخور روغن سوخته

romangram.com | @romangram_com