#لرد_سوداگران_پارت_214


ویدا اومد جلو در، من اعتقادی به چیزی از اول زندگیم نداشتم. متاسفانه خانم جون هم نتونست منو عوض کنه بجاش ویدا خیلی زودتر نرم شده و تاثیر گرفت .به روسری سفیدش نگاه کردم

_هنوز اجازه نیست بیام تو؟

لبخند قشنگی زد و از در فاصله گرفت وارد خونه شدم که دیدم خانم جون مشغول سبزی پاک کردنه

_به به بانوان گرامی دارید چیکار میکنید؟

ویدا: خانم جون میخواد آش درست کنه ، بده من وسایل و میبرم مرداس

نذاشتم خریدای سنگین و بگیره خودم تا آشپزخونه بردمشون همونطورم به خانم جون نگاه میکردم

_خب خب خانم بزرگ جان بگو ببینم چیشده میخوای از آشای سالی یه بارت بدی

_وا مادر این حرفا چیه جلو دخترا میزنی!

خنده بلندی کردم و وسایلا رو میز گذاشتم ویدا کنارم ایستاد و دونه دونه همه رو از پلاستیک در اورد

_خب مناسبتش چیه! اخه یه کوه خریدین

_مادر، رایانم از عملیات داره برمیگرده بعد چندماه

_آهان پس بگو شازده داره برمیگرده که همه دست بکارن

صورت آزاده همسر رایان گل انداخت و سرش انداخت پایین ،رونیکا خواهر رایان حاضر جوابتر بود،شروع کرد خط و نشون کشیدن برام

_مرداس تو چیکار این داداش بدبخت من داری

_من کلا به همه کار دارم کجاشو دیدی! تازه میخوام سر شوهرتم زیر آب کنم

_عه یعنی چی چیکار پرهام داری


romangram.com | @romangram_com