#لرد_سوداگران_پارت_213
_ هیچی یادم رفته بود خانم جون لیست خرید داده بودن
_باشه
ماشین و پارک کردم و پیاده شدیم ،هنوزم بعد این همه مدت عادت نکرده بودم ،ناخوداگاه همه جا رو میپاییدم و منتظر خطر بودم .وارد مغازه که شدیم دختر کوچولوم با شوق زیادی به بستنی ها خیره شده بود، کنارش ایستادم و دستش و گرفتم
_بابایی کدومشو میخوای
_اونو
به برق چشماش خیره شدم و انگشت اشارش که به طرف بستنی شکلاتی گرفته بود، بوسیدم .پرهام مشغول برداشتن وسیله هایی بود که مادر رایان خواسته بود ،با وجود خانم جون حتی خلایی که با نبودن مادرم داشتم، پر شده بود. هیچوقت فکرش و نمیکردم اگر به حرف رایان اعتماد کنم به این زندگی مطلوب میرسم
_بابایی برام پاستیلم میخری؟
فکرشم نمیکردم یه روزی به یه فرشته نیم وجبی حتی نتونم بگم نه. خریدارو صندوق عقب گذاشتم و بستنیا رو دادم دست پرهام
_بازش کن بچم بخوره
با چشمای گشاد بهمخیره شد
_خاک بر سرت جلو بچه با من اینطوری میحرفی
_حواسش نیست نترس
نیم نگاهی به دختر کوچولوم انداختم که با اشتیاق زیاد بستنی میخورد، تو این هوای گرم وسط مرداد واقعا حق داشت هلاک شه
ماشین و بیرون تو کوچه پارک کردم ،خونه خانم جون یکی از بزرگترین خونه ها تو این قسمت محله بود، حوض بزرگی سمت چپ خونه بود با حیاط دلباز بزرگی ،تو سبک معماری قدیمی که سرتاسر حیات خونس با پنجره های بلند رنگی و ستونایی کوتاه و گلدونای شمعدونی اویزون. از پله ها رفتم بالا و در زدم
صدای سرحال خانم جون اومد
_صبر کن پسرم
بیرون منتظر موندم ولی دخترکوچولوم سریع رفت تو خونه، برام شکلک خنده داری دراورد ،خندم گرفت فسقلی مثلا میخواست منو حرص بده.
romangram.com | @romangram_com